تبلیغات
ATONEMENT : یادداشت هایی که کفاره زندگی است

ATONEMENT powered by MihanBlog

پارامونت
شنبه 2 آذر 1398 ساعت 11:45 ب.ظ

زندگی معرکه‌ی جالبی است . گاهی روزهایی دارد به سردی آسفالت عصر بارانی آبان ماهش. گاهی غربتش سردتر می‌شود. استخوان می‌سوزاند و دوست غربال میکند. زندگی بازی زیبایی است . از عشوه‌های بلوندهای پارامونت گرفته تا نازک آرایی ساق‌هایی که ایمانم را به میهمانی سنگ و شُکر می‌بُرد.

زندگی بازه‌ی کوتاهی ست. برای دیدن . برای آموختن و برای شدن.

برای ماندن. برای عشقبازی و شهوت. برای گرم ماندن.

پ.ن:

- دلم تنگ است. از پیامک‌هاتون تنگ تر. و از ندیدنتون خوشحال تر.

دسته بندی: روزنگار،

مادرانه
پنجشنبه 23 آبان 1398 ساعت 08:29 ق.ظ

سلام پسر. خوبی تو ؟ از دیروز تب داری و گلویت پر درد. دکتر چندان ملتفت نبود! اصلا دکترها خیلی هم ملتفت نیستند بابایی. آخه یه دکتر از کجا بدونه تب تو تنِ تو رو می‌سوزونه و بیشتر دلِ ما رو . خاطرم به کودکی های خودم پرید. پسرم تو خدای مهربونت رو داری ، من رو داری و رفاه نسبی توی زندگی‌ت هست. اما مادر روستایی بیچاره‌ی من جز اشک چشم هیچ کس رو نداشت. میون تب و لرزهای من گریه می‌کرد و با چادر خوابی من رو می‌پیچید و راه می‌افتاد. بی مروت پدرم هیچوقت یاورش نبود. همیشه فقط مریضی و مریض‌خونه رفتن مادر تنهایی بود. غریب بود. فارسی رو دست و پا شکسته صحبت میکرد و بیشتر وقت‌ها خانم منشی‌های سانتال به لباس و لهجه‌ش می‌خندید. قربون بزرگی خدا بابایی. الان دخترای امثال همون خانم منشی ها با یه اشاره سوار ماشینمون میشن. منتها من اهلش نیستم و تو هم نخواهی بود .

پسرم غربت و بی‌کسی اونروزهای مادرم رو یادمه که الان با یک تب تو خودم باید باهات باشم. از دکتر و داروخونه و تزریقاتی گرفته تا آخرش. بیچارگی اونروزهای مادرم رو یادمه که نبایست آب توی دل مادر تو تکون بخوره. بابایی ! مادرها خیلی بیشتر از اون چیزی که توی باورته مظلوم‌ هستن. ما مردها فقط بلدیم صدامون رو کلفت کنیم و دستی بر خشتک بی‌آبرویی‌امان بکشیم و ضعیفه صداشون کنیم. اما اینجوری‌ها نیست. یعنی نباید باشد.

دسته بندی: نامه هایی برای پسر،

باغ همسایگی
سه شنبه 7 آبان 1398 ساعت 12:12 ب.ظ

پنجره اتاق اداره باز می‌شود به باغ زیبایی. میانه‌ی باغ چند منزل سازمانی که گویا باغ و منازل را برای خود کرده. یکی از خانه‌ها یک جورایی همسایه من به حساب می‌آید . اما افسوس که انگاری ساکنی ندارد . روبروی خانه بخشی از زمین چمن باغ را باغچه ساخته. درخت خرمایی روبروی خانه است و تا همین روزها هم خوشه های زردش را می شود دید.اطراف باغ و خانه پر است از سروهای بلند و سپیدار های کهن که یکی در میان به صف ایستادن. خانه ارتفاع زیادی از زمین ندارد و گویا سقف کوتاهی هم دارد .هر از چندی وقتی که فرصت سرک‌کشی دارم چند زاغ رو میشه دید که همیشه از کت‌و‌کول هم بالا می‌روند. کنار باغ زمین خالی وسیعی است که در زمان‌های بارندگی با بررسی ارتفاع آب هواشناسی شخصی‌م رو دارم. وقتی آب جمع میشه سر‌و‌کله‌ی قُمری‌ها پیدا میشند. باغ همسایه شده است امیدی برای فرار از روزانه‌گی های معمولی. همه‌اش را دوست دارم . از بار و زاغ و زغن و قمری‌هایش را.

دسته بندی: بوی خوش زندگی،

نخستین ها
دوشنبه 6 آبان 1398 ساعت 11:32 ب.ظ
روزهای نخست هر چیزی دوست داشتنی است. اصلا انگاری آدم هوس می کند هی هر روز سراغشان را بگیرد. اما زمان که می گذرد و همین که چند صباحی آفتاب بالا و پایین می شود همه چیز بی روح می شود.
نه اینکه بی روح بوده هااا. نه . ما بیشتر هوس رانیم تا علاقمند.
همه اش می خواهیم داشته باشیم و خوب که با آن چیز یا فرد ور رفتیم، خوب که شناختیم، خسته می شویم. اصلا حال بهم زن می شود.
همه اش تقصیر هوس بازی هایمان است. همه را برا لذتش می خواهیم.
بگذریم.
گفتم روز های نخست! یاد اولین ایام وبلاگ نویسی در بلاگ اسکای افتادم. میدانید؟ گاهی وقت ها بعضی حرف ها اول دلت را می شکند و بعد می بینی شده اصل بودنت. میان همان نخستین ها، همان روزهایی که ذوق وبلاگی داشتیم هر دانشجویی صفحه ای، یکی انگ خزعبله نویسی زد. اینکه زردنویسی است و من دست به عصا شدم. ماهی یک پست. حالا که آرشیو تمام این 15 سال وبلاگ نویسی را دید میزنم میبینم بله ، بیشترش شده همان ماهی یک پست. یک مطلب.
شده شخصیت وبلاگم.  و چه حرف ها داشتم که می خواستم با خودم بزنم.
مواظب حرفهامان باشیم. مواظب حرفهاشان باشیم.

زرنگی
یکشنبه 5 آبان 1398 ساعت 04:23 ب.ظ
امروز توی صف نونوایی به اشتباه زودتر از یه نفر نون گرفتم . البته قبل از گرفتن متوجه شدم اما به روی خودم نیاوردم . با کمی عذاب وجدان حرکت کردم.به اولین سوپری که رسیدم فهمیدم کارت بانکیم رو گم کردم.گفتم اینم هزینه زرنگی امروزم.برگشتم و از نانوا پرسیدم. مسیر رو گشتم و پیدا نکردم. فردا هم باید برم کارت جدید بگیرم تا یاد بگیرم نباید 5 دقیقه از وقت و حق کسی رو می دزدیم.موندم ملت چجوری #اختلاس_میلیاردی میکنن.
دسته بندی: روزنگار،

دیدگاه ها : نظرات
تنهایی های مشکوک
سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت 07:52 ب.ظ

به تمام داشته‌هام مشکوکم. به آرزوهایی که داشتم ، به ارزش‌هایی که خوشحال داشتنشون بودم،به قدم‌هایی که برمیداشتم به خودم به بزرگ شدنم به زیستنم مشکوکم.

و اونقدر خالی و بی‌کس و بدبخت که با سنجاق قفلی یه دختربچه می‌ترکم.

به هر سو که میرم خراب میشم. هم خودم هم راهم هم زندگیم . همه چیز خراب میشه.

توی کار حمالی هاش برا من، میونه‌ی زندگی بیچارگی‌ها برا من. و این وسط هیچکس رو ندارم. حتی خدا.

دسته بندی: تنها هیچ،

دیدگاه ها : نظرات
کانال سروش و حساسیت من
جمعه 26 مهر 1398 ساعت 10:39 ق.ظ

یه کانال سروش دارم . در خصوص راست‌چین یا چپ چین بودن پست‌ها از یکی از دوستان سوال کردم . برگشته میگه حاجی من تا الان متوجه این موضوع نبودم.

پی نوشت :

- چقدر حس حماقت بهم دست داد . چقدر من همیشه گیر کامل بودن همه چیز بودم و هستم.

- دارم تلاش میکنم تا یاد بگیرم خیلی از مراعات‌ها و حساسیت‌هایی که دارم کاملا بی‌مورده.


دیدگاه ها : نظرات
دلم
سه شنبه 16 مهر 1398 ساعت 12:32 ق.ظ

دلم برای تمام عصرگاهی‌های سرد پاییزی تنگ است.

برای زوزه شغال‌هایش.

برای شلتوک‌های خشکی.برای ساقه های شالی.

برای بوی گوجه و هیزم و دود و چشم‌های اشکبارم.

برای انارهایش. بیشتر برای انارهایش.

دلم برای عمری که رفته و می‌رود تنگ است .

برای داشته‌هایی که کنون آرزوست .

و این یعنی یک جای کار می‌لنگد.

فقط خدا کند دلم نباشد.

دسته بندی: خودنوشت،

دیدگاه ها : نظرات
تنهایی
سه شنبه 16 مهر 1398 ساعت 12:29 ق.ظ

تنهایی حس بدیه. مثل بی‌کسی میمونه و حتی بدتر از اون.

و اینروزا اونقدر تنهام که از مرگ هم نمی‌ترسم.

دسته بندی: تنها هیچ،

دیدگاه ها : نظرات
پاییز
سه شنبه 26 شهریور 1398 ساعت 05:06 ب.ظ

پاییز که می‌شود اول از همه سنجاقک‌ها می‌آیند . بعد خنکی صبحگاهی‌اش می‌آید و بعدتر غروب‌های زودرس .

پاییز که می‌آید انگاری تمام کودکی های من جمع می‌شوند میان همان چند ساعت مانده به غروبش. بوی خاک نم‌خوردن و کتاب دفتر های نو می‌آید .بوی رب گوجه گرفتن های مادر و بلال‌های ذرت را هنوز هم میشود بویید.

پاییز انگاری پدر مهربان‌تر از همیشه بود.گویا مادر خوشمزه‌‌تر غذا می‌پخت و خدا هم نزدیکتر می‌شود .

پاییز که می‌شود دلم کودک می‌شود.تیلیت نان محلی و آب‌انار غذای هر روزمان بود. اناری که از باغ همسایه به امانت گرفته بودیم...

پاییز مهربان فصل بچه‌گی ام بود. سرمایی نداست. مدرسه‌اش دلپذیر بود و قصه‌های شبانه پدرها تمامی نداشت.پاییز آغاز تمام آنچه بود که الآنم دارمشان. از دانشگاه و شغل و زندگی و فرزندانم.

و چه دلبرانه و خرامان می‌آید.

پاییز مبارک.

دسته بندی: بوی خوش زندگی،

دیدگاه ها : نظرات
رفتن به بالای صفحه

Designed by ATONEMENT.ir