تبلیغات
ATONEMENT : یادداشت هایی که کفاره زندگی است

ATONEMENT powered by MihanBlog

قربان 98
جمعه 25 مرداد 1398 ساعت 12:25 ب.ظ
امسال پدر بره های قربانی ش رو روز عرفه فروخته بود. خیلی راحت تر بودیم. دیگه مثل سال های قبل نمی خواست روز عید با چند تا بره راه بیفتیم وسط شهر و هی چونه بزنیم و از مامورای شهرداری بترسیم.
اما بازم اول صبحی خودش زده بود بیرون.
مادر بزغاله ی نری رو که برای قربانی توو نظر گرفته بود رو آورد.من و دختر اول صبجی اونجا بودیم. حیاط شون رو هنوز آفتاب نگرفته بود.نامادری هم گوشه ی حیاط زیر سایه ای که با کپر درخت انگور ساخته بودند نان محلی می پخت.
مادر خیلی ذوق قربان رو داره. و اصرارشم اینه که من قصاب اونروز باشم. از ذبح گرفته تا جدا کردن گوشت ها.( می دونم الان یه سری هاتون برچسب بی رحمی و خشن بودن بهم میزنین اما شمایی که گوشت می خوری نمی تونی معترض کشتن به حیوان باشی)
بگذریم. قربانی انجام شد و هنوز گوشت رو کنجه نکرده مادر جیگر رو سیخ کرده بود.
می دونم زمانی اینجا رو با حسرت می خونم.
هر چند عمر دست خداست اما پدر و مادر هر دو سنشون بالاست.
تگ ها: عید، قربان، مادر، خاطره،
دسته بندی: بوی خوش زندگی،

دیدگاه ها : نظرات
آرامش گم شده
جمعه 18 مرداد 1398 ساعت 11:25 ب.ظ

امروز زیادی خسته شدم.

اول صبحی پسر بیخودی بهانه گرفت و بیشتر حال ما را.

توی مسافرت کوچکمان باتری ماشین به کل خوابید.

سِلوی ماشین کارنکرد و مجبور شدم بدون سِلو و با گازدادن نزدیک 60 کیلومتر بیام تا به مغازه برسیم.

حسابی کُفر گفتم.

حسابی خسته شدم و آخر روز هم با همسایه بخاطر تهمتی که بهم زد بحثم شد.

فردا رو باید دید.

امیدوارم خوشایندتر باشد.

آدمی به امید زنده‌ست.

دسته بندی: روزنگار،

دیدگاه ها : نظرات
اسکیت دخترانه
دوشنبه 14 مرداد 1398 ساعت 12:27 ق.ظ

دختر دنبال اینه که کلاس اسکیت بره و وقتی با مخالف ما مواجه میشه داره نفرین میکنه که خدا کنه کره زمین از بین بره. :)

نامرد برا یه اسکیت‌سواری کل بشریت رو با خاک یکسان کرد.

تگ ها: خاطره، اسکیت،
دسته بندی: بوی خوش زندگی،

دیدگاه ها : نظرات
زانوهای بی‌صفت
سه شنبه 8 مرداد 1398 ساعت 01:31 ق.ظ

پدر امروز زمین خورده بود.نزدیک‌های غروب که دیدمش خواب بود.تنش همه خُرد بود.این دومین باری هست که توی این هفته اینجوری میشه.

امشب خسته‌تر از همیشه بود.چشم‌های کوچیکش نا نداشت که باز بمونن.دلم به حالش سوخت.چقدر تنها بود.

پدر حقش این نیست.عمری‌ یِ که زمین‌هاش رو خورده.شکستنی‌هاش رو قاب گرفته گذاشته یه گوشه‌ی دلش.این سزاش نیست.

همه‌ش تقصیر زانوهای لعنتی هستن.همیشه درد دارن.همیشه دلتنگ چوبدستی ارژن پدر میشن.اهل عصا نیست.اهل زمین‌خوردن هم نبود.

لعنت به پیری.

دسته بندی: تنها هیچ،

دیدگاه ها : نظرات
فاطیمای سرخگون
جمعه 4 مرداد 1398 ساعت 01:01 ق.ظ

دخترک امروز مریض شده.لکه‌های سرخی روی تمام پوستش افتاده و مدام تب‌های پشت‌ سر هم داره.

عصری رفتیم دکتر. گفت مشکلی نیست.

صورتش سرخ شده. لکه‌های لعنتی انگاری پا دارن و هی روی صورتش خون می‌پاشن.

دخترک امشب حرف نزد و خوابید.

قصه نخواست. قصه نگفت.

دلم به حالش سوخت.مثل بچه‌گی‌های خودم بود.مثل تنهایی‌هایی که داشتم.

الان کنارمون خوابیده.

پناه بر خدا...

تگ ها: بیماری، فاطیما،
دسته بندی: روزنگار،

دیدگاه ها : نظرات
من و دوست اینروزهایم
چهارشنبه 2 مرداد 1398 ساعت 12:56 ق.ظ

میهن‌بلاگ را دوست دارم.شاید بخاطر طرح آبی نرمی که دارد.یا شایدم برای آن دکمه‌های سبزی که آدم را به ذوق وامیدارد.شاید برای اپ اندرویدی ساده‌اش.آخر هر چه باشد من هم شیرازی‌ام.

اما به گمانم بیشترش دوست میدارم چون با تنهایی‌هات می‌سازد.هرجا دلت گرفت هست تا بنویسی.زیاد سخت‌گیر نیست.هر چه میگویی گوش میکند.ساده است.مثل خودت.مثل حرف‌هایت.


دسته بندی: روزنگار،

دیدگاه ها : نظرات
سمانه
سه شنبه 1 مرداد 1398 ساعت 12:43 ق.ظ

سمانه مثل خودش بود. با چشم‌های آبی خسته‌اش. با صورتی تکیده و اندام دخترانه‌اش.

رویاهایش دوستداشتنی بود.درست چون کودکی‌های دیروزم. چون تنهایی‌های امروزم. خوب یاد داشت مهربانی‌های پدر را. دست‌های کوچکش نیکو بودند. مهر می‌کشید و بی‌آزار بود. دلش اما گاهی تنگ می‌گرفت. کز می‌گرفت گوشه‌ی وجودش و آبی چشم‌هایش تَر میشد. چون دخترکی عروسک دوست، گریه میکرد.

سمانه اما همراه خوبی نبود. چشم‌هایش را می‌بست. از اتوبوس‌های سرخ خوشش نمی‌آمد. چم‌و‌خم و ‌‌قِرهای ماشین کوچولوی ما می‌ترساندش. و چه زیبا میترسید. از سفره گریزان و عاشق اتاق‌های ساکت و رویاپردازی کودکانه بود. آقایش رو دوست دارد. اصلا عشقش را میکند. و او نیز هم. آقایی سمانه میفهمدش. دوستش دارد و ناز عروسک کوچکش را می‌کشد. هر دو گل پرستند.

سمانه حرص‌هایش را تنهایی میخورد. وقتی آقایی رفته باشد. اشک‌هایش را قورت میدهد و باز میخندد.

ترسوی کوچک ما از خون می‌ترسد. از آمپول هم. و باز کودک‌تر به چشم می‌آید.

دل کوچک همیشه نگرانش برای دوستانش می‌زند. برای مریمی که غمگین است. برای کاظمی که وجودش است. و برای آقایی که خسته است.

سمانه دخترک خوبی است.

دلم برایش تنگ می‌شود.

همیشه. در کنار هر اتوبوسی. با هر دنده معکوسی. با هر چراغ قرمزی که رد میکنم. و...

تگ ها: سمانه، خاطره، عشق،
دسته بندی: بوی خوش زندگی،

دیدگاه ها : نظرات
زیستن بدون هم‌آغوشی‌های یک زن
دوشنبه 31 تیر 1398 ساعت 01:10 ق.ظ

همه‌اش تقصیر خودمان است. تقصیر ما مردها. انگاری تمام دنیایمان خلاصه می‌شود میان همان ارضا شدن‌های حیوانی. انگاری به دنیا آمدیم تا سایز باسن ضعیفه‌ها را با چشم‌های سفیدمان گَز کنیم. و هی ته دلمان سرکوفت بخوریم از خودمان که ضعیفه کیست.

اینی که هیچ نمیبینیم جز اندام و رُخ و زلف و کمر، این که هر منبری که بلند می‌شویم از حجب و حیا می‌رانیم، همه‌اش بخاطر همان شرافت نداشته‌امان است. همان حسی یا چیزی که زمانی مرد را بدان می‌خواستند.

حالا میانه‌ی داستان زندگی مانده‌، عصمت را از منزل متوقع و پی عطر روسپی‌های شهر ظرافت و قلمکاری و زنانگی را می‌پرستیم.

احساس عجیبی‌ست.

مثل تنهایی است.

مثل اینجاست.

مثل خواب.

دسته بندی: تنها هیچ،

دیدگاه ها : نظرات
شکست های امثال من
دوشنبه 31 تیر 1398 ساعت 12:17 ق.ظ
 

صادق دیپورت شد. نمیدونم چرا؟!شاید بخاطر درس هایی که از زندگی نگرفت.شاید بخاطر فرصت هایی که قدرش رو ندونست.شاید بخاطر پولی که نداشت.شاید بخاطر عجولی های زندگی ش.

و اما خودم .

حسابی غمگینم.بیشتر ناامیدم. از اون همه امیدی که داشتم. از اون همه ذوقی که یک شبه خشکید.رفت قاتی همه ی نرسیدن های زندگی.همه ی اون نداشتن هایی که دیگه برام عادت شده.

خسته ام.از تمامی نرسیدن ها،نشدن ها،اعتمادها،امیدها،ذوق ها و نشدن ها خسته م.

پی نوشت:

- این پست بیشتر جوابی بود برای یکی از آخرین متن های بلاگ اسکای خودم. [ اینجا ]

تگ ها: دیپورت، ناامید،
دسته بندی: روزنگار،

دیدگاه ها : نظرات
دلتنگی
شنبه 29 تیر 1398 ساعت 11:13 ب.ظ

دل آدمی که تنگ می‌شود دنیایش کوچکتر،خودش غریب‌تر و حرفش ناتمام می‌شود.

تگ ها: دلتنگی،
دسته بندی: خودنوشت،

دیدگاه ها : نظرات
رفتن به بالای صفحه

Designed by ATONEMENT.ir