ATONEMENT powered by MihanBlog

انتشار مطلب در کانال تلگرام
دوشنبه 11 فروردین 1399 ساعت 02:36 ق.ظ

سلام. بخاطر در دسترس بودن تلگرام هر از گاهی اگر احساسی بود اونجا هم مطلب میذارم.

شاید زودتر از اینجا آپدیت داشته باشه.

آدرس تلگرام https://t.me/Z4RIR


تنهایی های مشکوک
سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت 07:52 ب.ظ

به تمام داشته‌هام مشکوکم. به آرزوهایی که داشتم ، به ارزش‌هایی که خوشحال داشتنشون بودم،به قدم‌هایی که برمیداشتم به خودم به بزرگ شدنم به زیستنم مشکوکم.

و اونقدر خالی و بی‌کس و بدبخت که با سنجاق قفلی یه دختربچه می‌ترکم.

به هر سو که میرم خراب میشم. هم خودم هم راهم هم زندگیم . همه چیز خراب میشه.

توی کار حمالی هاش برا من، میونه‌ی زندگی بیچارگی‌ها برا من. و این وسط هیچکس رو ندارم. حتی خدا.

دسته بندی: تنها هیچ،

دیدگاه ها : نظرات
کانال سروش و حساسیت من
جمعه 26 مهر 1398 ساعت 10:39 ق.ظ

یه کانال سروش دارم . در خصوص راست‌چین یا چپ چین بودن پست‌ها از یکی از دوستان سوال کردم . برگشته میگه حاجی من تا الان متوجه این موضوع نبودم.

پی نوشت :

- چقدر حس حماقت بهم دست داد . چقدر من همیشه گیر کامل بودن همه چیز بودم و هستم.

- دارم تلاش میکنم تا یاد بگیرم خیلی از مراعات‌ها و حساسیت‌هایی که دارم کاملا بی‌مورده.


دیدگاه ها : نظرات
دلم
سه شنبه 16 مهر 1398 ساعت 12:32 ق.ظ

دلم برای تمام عصرگاهی‌های سرد پاییزی تنگ است.

برای زوزه شغال‌هایش.

برای شلتوک‌های خشکی.برای ساقه های شالی.

برای بوی گوجه و هیزم و دود و چشم‌های اشکبارم.

برای انارهایش. بیشتر برای انارهایش.

دلم برای عمری که رفته و می‌رود تنگ است .

برای داشته‌هایی که کنون آرزوست .

و این یعنی یک جای کار می‌لنگد.

فقط خدا کند دلم نباشد.

دسته بندی: خودنوشت،

دیدگاه ها : نظرات
تنهایی
سه شنبه 16 مهر 1398 ساعت 12:29 ق.ظ

تنهایی حس بدیه. مثل بی‌کسی میمونه و حتی بدتر از اون.

و اینروزا اونقدر تنهام که از مرگ هم نمی‌ترسم.

دسته بندی: تنها هیچ،

دیدگاه ها : نظرات
پاییز
سه شنبه 26 شهریور 1398 ساعت 05:06 ب.ظ

پاییز که می‌شود اول از همه سنجاقک‌ها می‌آیند . بعد خنکی صبحگاهی‌اش می‌آید و بعدتر غروب‌های زودرس .

پاییز که می‌آید انگاری تمام کودکی های من جمع می‌شوند میان همان چند ساعت مانده به غروبش. بوی خاک نم‌خوردن و کتاب دفتر های نو می‌آید .بوی رب گوجه گرفتن های مادر و بلال‌های ذرت را هنوز هم میشود بویید.

پاییز انگاری پدر مهربان‌تر از همیشه بود.گویا مادر خوشمزه‌‌تر غذا می‌پخت و خدا هم نزدیکتر می‌شود .

پاییز که می‌شود دلم کودک می‌شود.تیلیت نان محلی و آب‌انار غذای هر روزمان بود. اناری که از باغ همسایه به امانت گرفته بودیم...

پاییز مهربان فصل بچه‌گی ام بود. سرمایی نداست. مدرسه‌اش دلپذیر بود و قصه‌های شبانه پدرها تمامی نداشت.پاییز آغاز تمام آنچه بود که الآنم دارمشان. از دانشگاه و شغل و زندگی و فرزندانم.

و چه دلبرانه و خرامان می‌آید.

پاییز مبارک.

دسته بندی: بوی خوش زندگی،

دیدگاه ها : نظرات
قربان 98
جمعه 25 مرداد 1398 ساعت 12:25 ب.ظ
امسال پدر بره های قربانی ش رو روز عرفه فروخته بود. خیلی راحت تر بودیم. دیگه مثل سال های قبل نمی خواست روز عید با چند تا بره راه بیفتیم وسط شهر و هی چونه بزنیم و از مامورای شهرداری بترسیم.
اما بازم اول صبحی خودش زده بود بیرون.
مادر بزغاله ی نری رو که برای قربانی توو نظر گرفته بود رو آورد.من و دختر اول صبجی اونجا بودیم. حیاط شون رو هنوز آفتاب نگرفته بود.نامادری هم گوشه ی حیاط زیر سایه ای که با کپر درخت انگور ساخته بودند نان محلی می پخت.
مادر خیلی ذوق قربان رو داره. و اصرارشم اینه که من قصاب اونروز باشم. از ذبح گرفته تا جدا کردن گوشت ها.( می دونم الان یه سری هاتون برچسب بی رحمی و خشن بودن بهم میزنین اما شمایی که گوشت می خوری نمی تونی معترض کشتن به حیوان باشی)
بگذریم. قربانی انجام شد و هنوز گوشت رو کنجه نکرده مادر جیگر رو سیخ کرده بود.
می دونم زمانی اینجا رو با حسرت می خونم.
هر چند عمر دست خداست اما پدر و مادر هر دو سنشون بالاست.
تگ ها: عید، قربان، مادر، خاطره،
دسته بندی: بوی خوش زندگی،

دیدگاه ها : نظرات
آرامش گم شده
جمعه 18 مرداد 1398 ساعت 11:25 ب.ظ

امروز زیادی خسته شدم.

اول صبحی پسر بیخودی بهانه گرفت و بیشتر حال ما را.

توی مسافرت کوچکمان باتری ماشین به کل خوابید.

سِلوی ماشین کارنکرد و مجبور شدم بدون سِلو و با گازدادن نزدیک 60 کیلومتر بیام تا به مغازه برسیم.

حسابی کُفر گفتم.

حسابی خسته شدم و آخر روز هم با همسایه بخاطر تهمتی که بهم زد بحثم شد.

فردا رو باید دید.

امیدوارم خوشایندتر باشد.

آدمی به امید زنده‌ست.

دسته بندی: روزنگار،

دیدگاه ها : نظرات
اسکیت دخترانه
دوشنبه 14 مرداد 1398 ساعت 12:27 ق.ظ

دختر دنبال اینه که کلاس اسکیت بره و وقتی با مخالف ما مواجه میشه داره نفرین میکنه که خدا کنه کره زمین از بین بره. :)

نامرد برا یه اسکیت‌سواری کل بشریت رو با خاک یکسان کرد.

تگ ها: خاطره، اسکیت،
دسته بندی: بوی خوش زندگی،

دیدگاه ها : نظرات
زانوهای بی‌صفت
سه شنبه 8 مرداد 1398 ساعت 01:31 ق.ظ

پدر امروز زمین خورده بود.نزدیک‌های غروب که دیدمش خواب بود.تنش همه خُرد بود.این دومین باری هست که توی این هفته اینجوری میشه.

امشب خسته‌تر از همیشه بود.چشم‌های کوچیکش نا نداشت که باز بمونن.دلم به حالش سوخت.چقدر تنها بود.

پدر حقش این نیست.عمری‌ یِ که زمین‌هاش رو خورده.شکستنی‌هاش رو قاب گرفته گذاشته یه گوشه‌ی دلش.این سزاش نیست.

همه‌ش تقصیر زانوهای لعنتی هستن.همیشه درد دارن.همیشه دلتنگ چوبدستی ارژن پدر میشن.اهل عصا نیست.اهل زمین‌خوردن هم نبود.

لعنت به پیری.

دسته بندی: تنها هیچ،

دیدگاه ها : نظرات
فاطیمای سرخگون
جمعه 4 مرداد 1398 ساعت 01:01 ق.ظ

دخترک امروز مریض شده.لکه‌های سرخی روی تمام پوستش افتاده و مدام تب‌های پشت‌ سر هم داره.

عصری رفتیم دکتر. گفت مشکلی نیست.

صورتش سرخ شده. لکه‌های لعنتی انگاری پا دارن و هی روی صورتش خون می‌پاشن.

دخترک امشب حرف نزد و خوابید.

قصه نخواست. قصه نگفت.

دلم به حالش سوخت.مثل بچه‌گی‌های خودم بود.مثل تنهایی‌هایی که داشتم.

الان کنارمون خوابیده.

پناه بر خدا...

تگ ها: بیماری، فاطیما،
دسته بندی: روزنگار،

دیدگاه ها : نظرات
رفتن به بالای صفحه

Designed by ATONEMENT.ir
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات