تبلیغات
ATONEMENT : یادداشت هایی که کفاره زندگی است

ATONEMENT powered by MihanBlog

میهن‌بلاگ
شنبه 29 تیر 1398 ساعت 01:18 ق.ظ

امروز بازم پس از آپدیت مزخرف بلاگ اسکای اومدم سمت میهن‌بلاگ. کاملا برام مشخصه که مدیرای بلاگ‌اسکای به زور دارن این سرویس رو آپ نگه میدارن. اومدن همه‌ی امکانات ویرایش کد رو برداشتن. بیشتر شده سرویسی جهت افزایش سئو و رتبه‌ی سایر سایت‌ها که برنامه‌نویس‌ها ازش بعنوان بک‌لینک استفاده میکنن.

به هرحال بازم اینجاییم. امروز شاید بیشتر از ۵ ساعت وقت گذاشتم برای ریسپانسیو کردن قالب و هی جواب نمیداد. آخرش فهمیدم لعنتی فایرفاکس ایراد داشته.

شبی با پسر آخرین ویرایش‌های قالب رو هم تموم کردیم و گفتیم همین الان اولین پست میهن‌بلاگی رو هم بزنیم.

اگه حوصله‌م شد به مرور حتی شده به صورت دستی، پست‌های بلاگ‌اسکای رو میارم اینجا.

دسته بندی: روزنگار،

دیدگاه ها : نظرات
صادق
جمعه 21 تیر 1398 ساعت 12:16 ب.ظ

صادق همیشه ساده بود.با چهره لاغر و سبزه.
همیشه مسافر بود.از هر فکری،از هر توهمی...
حرفهایش گاهی آنقدر بچه گانه بود که باورت نمیشد مثلا دارد نصیحتت میکند.زندگی را روی برگی کاهی با ته مداد پیدا شده کنار جدول خیابان کشیده بود!به همین سادگی.با همین تک رنگی.
صادق گاهی وقت ها می لرزید.درست مثل من.گاهی وقت ها می ترسید حتی از غذای توی مهمانی،از رقص های باسنی،از لختی های بی حیایی.از همه اشان می ترسید.
اما تا می توانست میرفت.آنقدرها که پاهای بلندش جان داشت.آنقدرها تا گشنگی های صحرا،ناهارهای تکه نانی و هزار کوفت و زهرمار دیگه را فراموش کند.تا قیمت مسیرهای اسنپ و نصب ویز را یادش رود.
و درد آنجا بود که حین رفتنش گفت نگهش دار شاید به دردت بخور و تک برگ کُپِن سه نفره روستایی را بهم داد.یه کالابرگ روستایی.
تمام.
صادق رفت.با لباسی که به تن داشت و کیفی که یه بچه هم می تونست بلندش کنه.
صادق رفت.ساده با چهره سبزه اش.
تگ ها: صادق، فقر، زجر، مهاجرت،
دسته بندی: روزنگار،

دیدگاه ها : نظرات
آدمی
دوشنبه 10 تیر 1398 ساعت 11:48 ب.ظ
بیشتر وقت‌ها میبینی که خیلی تنهایی...
مثل امشبم. مثل هر شبم.
تگ ها: تنهایی،
دسته بندی: تنها هیچ،

دیدگاه ها : نظرات
من و شناسنامه
پنجشنبه 6 تیر 1398 ساعت 12:11 ب.ظ
بالاخره چند روز قبل شناسنامه م رو عوض کردم.ظاهرش حسابی خراب شده بود که روم نمیشد به کسی نشون بدم.شبش رفتم خونه بابام اینا و از داستان شناسنامه گرفتن خودش گفت.اینکه چه زحمتی کشیدن و با چه بیچارگی تونستن هزینه های 70 تومنی رو جور کنن.
سمانه یک ماهی هم خونه مون بود.داستان شناسنامه ی پدر یکی از مهیج ترین کوتاه نوشته هایی هست که تا الان شنیده.خیلی براش جالب بود و کمی هم زورش گرفته که ما چرا باید فامیلی ای به این باکلاسی داشته باشیم.
دلمون براش تنگ میشه.
دسته بندی: بوی خوش زندگی،

دیدگاه ها : نظرات
مزرعه
یکشنبه 7 بهمن 1397 ساعت 08:53 ب.ظ
ز همان سال‌های دبستان مزرعه‌ی گندم درس بود.صفحاتش طولانی و میان تعطیلات مَلَسِ مدرسه حالگیری بود.مزرعه‌ی گندم را که یاد میگرفتم بوی خاک تازه شخم خورده با تراکتورهای رومانی توی سرم بود.صدای کمباین و چَپَر و کاه.بوی ساقه‌ی آفتاب سوخته‌ی گندم میون خرداد گرمِ بی‌رحم.
خرداد سوزان.خرداد بهمن‌‌های تیز.
چقدر تنهایی آدم لذت‌بخش است.تو باشی و آفتاب و خستگی و روزهای بلند‌تر از همیشه‌ی بهار.
بهار شیراز گرم‌تر از تابستانش است. و وای از خردادش.
آن روزها هنوز به خیالم تمام جهان همان مزرعه‌ی شخم خورده‌ی چند هکتاری بود.
چقدر بی‌انتها بود.تا آخر تَرَک‌های خشک دستهایم ادامه داشت.و چقدر ساده بودم.
نه خیالبافی میدانستم و نه هوس.
همه عشق بود.
کاش همان روزها مرده بودم

دسته بندی: بوی خوش زندگی،

دیدگاه ها : نظرات
زیارت
پنجشنبه 27 دی 1397 ساعت 08:19 ب.ظ
از دیشب با خودم گفتم فردا قرارم رو کنسل میکنم و میرم زیارت.اول صبحی بانو گفت که دلش میخاد بریم زیارت.اولش جا خوردم اما چیزی بهش نگفتم.
با بچه ها رفتیم.پسر از خطوط قرانی دیواره های شاهچراغ می پرسید.بازارها رو هم گشتیم.باید حیاط بارونی شاهچراغ رو ببینید و بازارهای نمناک شیراز را.
بانو امروز انگشتر نقره برام گرفت.با عقیقی سبز و چهارگوش.با طرح طلب مدد از علی(ع).خیلی به دلم نشست و چه ذوقی میکرد بانو.
چه بارونی بود.موهایم زیاد خیس نشد و برای پدر نیز پیراهن دو جیب رنگ محرم گرفتیم و یه کمربند.
عصری دیدمش.حال پدر خوب بود.
شکر.
دسته بندی: بوی خوش زندگی،

دیدگاه ها : نظرات
تکرار بازندگی
پنجشنبه 27 دی 1397 ساعت 02:06 ق.ظ
الان دقیقا ۳۲ سال میگذرد.۳۲ سال از تمام آنچه که هی خواستم باشم و آخر شدم همان که بودم.
تکرارِ همیشگی است.
تگ ها: بازندگی، تکرار،
دسته بندی: تنها هیچ،

دیدگاه ها : نظرات
پدر و گلوی پردردش
چهارشنبه 26 دی 1397 ساعت 11:41 ب.ظ
 پدر امشب حال نداشت.مریض بود.میگفت گلوش درد میکنه.بیچاره پدر!هروقت که مریض میشه از همه چیز می ترسه.بیشتر از همیشه دلتنگ میشه و حس میکنه که خیلی تنهاست.
پدر فکر میکنه من این چیزا رو نمیدونم!!
شبی  ازش می پرسم که تب داری  ؟ و اونم دستش رو دراز میکنه تا خودم ببینم. تب نداشت.

پی نوشت:
- موسیقی امشب رو یکی از دوستان جان برام فرستاده بود.
- آهنگ بولمادوم با صدای احمد محمدی
- برای دانلود [ اینجا] را کلیک کنید.

آهای عالیجناب عشق
سه شنبه 25 دی 1397 ساعت 11:14 ب.ظ
 
امشب اتفاقی شروع کردم به خوندن بخش هایی از وبلاگ.درست شده یه زخمی که همیشه میمونه.همه چیزش شده همون آهنگ عالیجناب عشق.
منو دیوونه میخاد. . .
"
آهای عالیجناب عشق
فرشته ی عذاب عشق
حریفِ تو نمیشه، این قلبِ بی صاحب عشق
منو دیوونه می خوای
تو این جوری خوشی، عشق
ولی بازم دمت گرم! چه زیبا می کُشی، عشق

"

پی نوشت:
- در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره در انزوا روح را اهسته می خورد و می تراشد .:صادق_هدایت
- چه زیبا می کُشی عِشق!
- من و ماشین کوچولو و این موزیک و تکرار و تکرار و تکرار...
- برای دانلود [ اینجا] را کلیک کنید.
دسته بندی: آهنگ ها،

جراح و متخصص خوب کلیه در شیراز
چهارشنبه 7 آذر 1397 ساعت 01:14 ق.ظ
چند وقت پیش به واسطه ی یه اتفاق با یه دکترخوب و باوجدان کلیه ومجاری ادراری  آشنا شدم. باور کنید اولین دکتر بود که میدیدم که سعی میکنه بیمارش با کمترین هزینه درمان بشه.خوب به حرف های بیمارش گوش میداد.خوب معاینه می کرد و در مراحل ابتدایی کار سعی می کنه کار به جراحی نکشه.
حیفم اومد در موردشون ننویسم.
دکتر مسعود هاشمی،به حق یکی از پزشکان و دکترهای خوب و با شخصیت این روزگار ما در شیراز هستند.در اولین برخورد متوجه میشید که این بار مطب رو درست اومدید.جراحی کلیه،مجاری ادراری و تناسلی عنوان کارتشون بود.تصویر بالا رو از سایت شون به آدرس drmhashemy.com گرفتم.آدرس مطب و جزییات و شماره های تماس رو هم می تونید توی سایتشون ببینید.
گفتم شاید این پست باعث بشه گوگل افراد بیشتری رو به سمت یه دکتر خوب کلیه ارجاع بده.
دسته بندی: روزنگار،

رفتن به بالای صفحه

Designed by ATONEMENT.ir