تبلیغات
ATONEMENT : یادداشت هایی که کفاره زندگی است

ATONEMENT powered by MihanBlog

خاموش شدن ناگهانی بخاری آدونیس
چهارشنبه 7 آذر 1397 ساعت 12:53 ق.ظ
سلام.گفتم هر از گاهی مشکلاتی که برا خودم پیش اومده رو با راه حل اینجا بیارم.شاید به درد مابقی هم بخوره.
ما یه بخاری آدونیس داشتیم اما پس از روشن شدن بی عیب و  نقص شمعک،به محضی که شعله ی اصلی رو روشن می کردیم پس از تقریبا 20 تا 30 ثانیه با صدای تق تقی که راه می افتاد بخاری کاملا خاموش می شد.حتی شمعک هم خاموش می شد و باز مجبور بودیم از ابتدا شمعک و بعد بخاری رو روشن کنیم.پس از چند با ر روشن و خاموش شدن بالاخره بخاری روشن باقی می موند و خاموش نمیشد.پس  از روشن ماندن بخاری،دیگه هیچ مشکلی پیش نمی اومدمگر زمانی که خودمون بخاری رو روی شمعک می ذاشتیم.

ادامه مطلب
دسته بندی: آموزش،

بزرگ شدن
یکشنبه 20 آبان 1397 ساعت 06:34 ق.ظ
میدونی پسر،از وقتی تو به دنیا اومدی استرس رو یاد گرفتم،تازه فهمیدم بی‌خوابی چیه،فهمیدم چیزهایی مثل سردرد و پادرد و سینه درد هم هست،از وقتی تو اومدی نفهمیدم کی  ریش‌هام سفید شدند.از وقتی تو اومدی از ساده‌ترین چیزها هم می‌ترسیم.از زندگی کردن می‌ترسیم.
بس که تو بزدل و ترسویی.بس که بی‌ملاحظه‌ای.بس که کم‌فهمی.تو از همه چیز میترسی.تو از کفش پوشیدن،از راه رفتن،از غذا خوردن و کلا از زندگی کردن میترسی.
بعضی وقتا میگن اگه نبودی ما زندگی بهتری داشتیم آیا؟ و این سوال نهایت خفت می‌تونه توی زندگی تو باشه.تا اینجای کار رو باختی پسر.تو الان ۷ سال و ۶ روزت میشه.کاش وقت‌هایی که اینجا رو میخونی اوضاع فرق کرده باشه.
توی ۳۰ سالگی پیرم کردی پسر.
دسته بندی: نامه هایی برای پسر،

دیدگاه ها : نظرات
آش سبزی و مسئولیت هایش
جمعه 20 مهر 1397 ساعت 08:20 ق.ظ
با دخترک برای صبحانه‌ی صبح جمعه‌ای رفته بودیم.هی بهش گفتم اگه نمی‌تونی کاسه رو نگه داری بگو خودم بر‌می‌دارم.
آخرای راه آش توی پلاستیک ولوو بود!
خیلی بهش گیر دادم که مسئولیت‌پذیر نیست. و دخترک قهر کرد.
دسته بندی: روزنگار،

دیدگاه ها : نظرات
چتر و باران من
دوشنبه 20 فروردین 1397 ساعت 11:50 ب.ظ
یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت
غم من مخور که دوری برای من شده عادت

امشب یکی از بهترین داداش‌های گلم رفت. از وطنم رفت تا شاید فردای زندگی اش میان غریبه‌های انسان‌تر لبخند را آموخته باشد. دل کوچکم چقدر گرفته است. دنیای بی انصافی داریم. خوشبختی‌هایش چون بذر‌های رقصان قاصدک میان باد است، تا اقبال‌ت کجایت بنشاند.
رفیق فاب ما هم امشب رفت. رفت تا فراموشش شود چروک‌های رو پیشانی اش. رفت تا فراموشش شود رنگ گیس‌های مادرش زیر خاک وطن. رفت تا نبیند دست‌های لرزان پدر و چشم‌های گود افتاده‌اش را. رفت تا من و امیررضا و مابقی را نبیند میان کوچه‌ی آوارگی. رفت تا خنده‌های فالوده‌ای‌مان یادش نرود. و چه دلتنگیم ما.
دسته بندی: تنها هیچ،

من و خاطره ها
شنبه 4 فروردین 1397 ساعت 09:49 ق.ظ
 امروز داشتم بایگانی و آرشیو وبلاگم رو می خوندم. خیلی دلم گرفت. همه یا آپدیت نمی شدند یا پاک شده بودند. احساس یه پیرمرد 120 ساله رو داشتم که تمام کسانش مرده باشند. چقدر تنهایی دلگیره.
پی نوشت:
- بخشی از اسامی و آدرس ها رو اینجا می نویسم تا شاید پس از سال ها با جستجوی گوگل به اینجا برسید. اگه روزگاری این پست رو دیدید بدونید که خیلی خیلی دلم براتون تنگ هست. و استثناا نظرات این پست رو باز می ذارم.
- الیاد since1989.blogsky.com  عابد negaheman.blogsky.com  من و تنهایی sbff.wordpress.com  شوریده faghat-khodam.blogsky   جعفر محمدی lovemeans.blogsky  دختر برفی dokhtarebarfi.blogsky  ماهی خانوم mahinameh.blogsky  علی اکبر همشهری جوان hamshahrijavan.blogsky  زنگنه zangeneh.blogsky  تشباد tashbadjonob.blogspot  اترنال eternal.blogsky  یک ذهن زیبا beautifulmind.parsiblog  وقتی دلم تنگ می شود مژده شاه نعمت اللهی shahnematollahi.mihanblog  چهار ستاره مانده تا صبح رویا fourstar.ir مهدی gyume.ir مهدی بیدل bidel.ir 1asheghane.com  مژده ذاکرین mojdeh.in
دسته بندی: بوی خوش زندگی،

من و ماشین سرتراشی
پنجشنبه 2 فروردین 1397 ساعت 11:49 ب.ظ

یادش بخیر. یه معلم عربی توی محل بود که عصرای جمعه‌ها با التماس ما بچه‌ها راضی میشد سلمانی یا همون آرایشگاه ماها باشه.
هیچوقت اون ماشین سرتراشی آلمانی دستی رو از یاد نخواهیم برد.
بی‌مروت اونقدر سرمون رو فشار میداد که انگاری تمام آبا و اجدادش رو کشته باشیم.
ماشین سر تراشی آلمانی انگار میخواست تاوان تمام کشته‌های جنگ جهانی‌اش را از کله‌ی تاس ماها بگیره. چه گیرهایی که موهای بیچاره بین دوندونه‌هاش نمی‌کرد و چه اشک‌های بی صدایی که از چشم‌های بی‌گناهمون در نمی‌اومد.
و بدبختی این بود که ما و تموم هم سن و سال‌های من اعتراض رو بلد نبودیم. اصلا نمیدونستیم که میتونیم بگیم آقای فکوری ! جان مادرت مغز سرمون داره از گوش‌هامون میزنه بیرون.
شایدم یادش نخیر. ماشین سر تراشی آلمانی کابوس عصرهای جمعه‌امان بود و امشب وقتی پسرک داره آرایش می‌کنه چشمم میخوره به دکور جالب آرایشگاه دوستم.
من و ماشین سرتراشی دستی.
من و تموم ترس‌های بچه‌گی.
من و یه عالمه سادگی بچه‌گانه.
و خدا را شکر.
ممنون برا تمام داشته‌هایم.

دسته بندی: بوی خوش زندگی،

دیدگاه ها : نظرات
نوروز 97 مبارک
چهارشنبه 1 فروردین 1397 ساعت 05:19 ب.ظ
نوروز 97 مبارک
تگ ها: نوروز، هفت سین،
دسته بندی: روزنگار،

نیمکت
جمعه 25 اسفند 1396 ساعت 11:28 ق.ظ
گفتم این 'دین' لعنتی رو با همه‌ی اسم‌هایی که صداش میزنن بذارم پای همون نیمکتی که فقط تنهایی ازش می‌باره.
دسته بندی: تنها هیچ،

پسرک و مورچه ها
یکشنبه 20 اسفند 1396 ساعت 06:11 ب.ظ
بچه که بودم با مادرم میرفتم. هم پدر و هم مادرم دامداری می‌‌کردند. چوپانی می‌کردند.
بچه که بودم منم آویزان صحراگردی‌های مادر بودم. همیشه‌ی خدا، من بودم و مادر و به قولی دیگر هیچ.
سرگرمی من شده بود بازی با تمام آنچه که می‌دیدم. سرگرمی من شده بود تماشای مسیر‌های مورچه‌ای و خیلی که بیکار بودم اگر، دست به کار طراحی و راه‌سازی می‌شدم.
مادر برای همه‌اشان اسم داشت. برای تمام انواع مورچه‌هایی که میدیدم. آرامترین‌ها را پیاده می‌نامید. و من عاشق آرامش مورچه‌های پیاده‌ام بودم. همه چیزشان آرام بود. .
و بعد از همه‌ی اون سال‌ها، حالا پسرکم شده معمار جاده‌های مورچه‌ای. و چه علاقه‌ای هم دارد.
دلم برای کودکی‌هایم تنگ می‌شود گاهی.
چقدر زود بزرگ می‌‌شویم !!
پی‌نوشت:
- تصویر مربوط به گذر مورچه‌هاست که پسرک با ذوق هنری خودش :) با اصرار و ساخت پل براشون ایجاد کرده.
تگ ها: پسر، مورچه، بچه گی،
دسته بندی: بوی خوش زندگی،

دیدگاه ها : نظرات
من،تو و زندگی
پنجشنبه 17 اسفند 1396 ساعت 08:30 ب.ظ
 قصه‌ی همواره‌ی من و تو و زندگی است زارا.
تو همیشه دوستداشتنی بودی و اینروزها بیشتر.
من و زندگی دعوای همیشه‌گی‌امان را داریم. لجبازی‌های کودکانه‌ی من و قرار‌های زندگی بعد از تعطیلی مدرسه پشت دیوار قسط و چک و وام.
و چقدر زیبا و صبورانه نگاهمان می‌کنی تو.
روزت مبارک.
دوستتان داریم بانو.
پی‌نوشت:
-خودت خوب میدانی زارا ما اعتقادی به اسم‌هایی که ساپورت‌پوش‌ها روی روزهای زندگی میگذارند نداریم. آخر، حیف است تمام انسانیت و زندگی را جا بدهیم میان یک کلمه و آن هم فقط مادر.
حسود نیستم اما باور کنید پدر های این سال‌های سرزمین من مادر تر از تمام زنان تاریخ اند.
تگ ها: زارا، قصه، زندگی،
دسته بندی: بوی خوش زندگی،

دیدگاه ها : نظرات
رفتن به بالای صفحه

Designed by ATONEMENT.ir