ATONEMENT powered by MihanBlog

مداد صورتی
سه شنبه 28 شهریور 1396 ساعت 10:06 ب.ظ
وقتی خسته از کار برگشته بودم ومشغول ناهار خوردن بودیم،طبق معمول پسرم شروع کرد به سوال پرسیدن در خصوص نقاشی هایش.تازه غذا تمام شده بود که پسرک یادش افتاد بخشی از نقاشی نیازمندِ رنگ صورتی است. و مشکل اینجا بود که نداشت.مداد صورتی نداشت.و شروع کرد به گریه و زاری.آنقدر زار زد و اعتراض کرد و گریه کرد که تمام داشته های یکی مثل من رو برد زیر سوال.آنقدر داد زدم و توی سرم خودم کوفتم تا دیدم خوابم و گوشی اندرویدی من گوشه ای محافظ صفحه اش شکسته و کنارم افتاده.خیلی خیلی خسته ام.
و هنوز سرم درد می کند.
دارم همه چیز رو باز مرور می کنم و مانده ام تاوان کدام بخش از کوتاهی هایم را میدهم که پسرم اینقدر دردآور و وحشتناک زجرم می دهد.
خسته ام.
دسته بندی: نامه هایی برای پسر،

دیدگاه ها : نظرات
کاش نباشی تو
دوشنبه 27 شهریور 1396 ساعت 10:07 ب.ظ
کاش نباشی پسر تا زجر و درد و ناله و توسری و هزار بدبختی دیگه هم نباشه.
متنفرم از عادت های مزخرفت. متنفرم از حرکاتت. متنفرم از رفتارت. 
دسته بندی: تنها هیچ،

دیدگاه ها : نظرات
شکرانه
یکشنبه 19 شهریور 1396 ساعت 10:08 ب.ظ
امشب عروسی داریم. دخترک مثل همیشه مشتاق و آماده است. لباس محلی ش رو پوشیده و بزک کرده منتظر من است.
کمی گیر هستیم این روزها. قسط ها اذیتمون میکنه 
و دارم سعی میکنم خدا رو فراموش نکنم.
.
.
خدایا شکرت.
دسته بندی: بوی خوش زندگی،

دیدگاه ها : نظرات
حیات وحش گردی
شنبه 18 شهریور 1396 ساعت 10:09 ب.ظ
دیروز با دخترک و پسرک رفتیم پارک ملی حیات وحش بمو ی شیراز.خیلی جالب بودن.پارک یه موزه ی جمع و جور خوشگل داشت. توی موزه خیلی از حیوونا تاکسیدرمی شده بودند.یه اسب خیلی ناز هم بود که طبق گفته ی مسئول موزه متعلق به غلامرضا پهلوی برادر شاه سابق ایران بوده.دخترک رو باس می دیدید. گیر داده بود که باید سوار اون اسب شه.اطراف هم پر بود از انواع پوشش های گیاهی و حشرات جالب.یکی از جالبتر ین بخش ها سرویس بهداشتی اونجا بود.دقیقا کنار سرویس بهداشتی گونه ای از زنبورهای سیاه بزرگ لانه ساخته بودند.همه جا پر بود از زنبور های بزرگ.لانه ی خیلی جالبی داشتند. دقیق مثل لانه های توی کارتون های بچه گی مون.نمی شد ازش عکس بگیری.خب آدم از اون همه زنبور گنده می ترسید دیگه ! مسئولین اونجا یه ظرف خیلی کوچیک از آب براشون گذاشته بودند.یه بره آهو هم بود که آورده بودند کنار ایستگاه پاسبانی و ازش نگهداری می کردند.چندتا قرقی باحال هم بودند اونجا. البته فک کنم آورده بودند برا درمان و مداوا. صدای خیلی جالبی داشتند.
در کل روز خیلی خوبی بود.
دسته بندی: روزنگار،

دیدگاه ها : نظرات
باز پاییز و سنجاقک
پنجشنبه 16 شهریور 1396 ساعت 10:10 ب.ظ
امروز سنجاقک ها رو توی خیابون دیدم. نزدیک بود یکیشون بخوره به شیشه جلویی ماشین. من عاشق سنجاقک های پاییزی ام.
سلام پاییز.
دسته بندی: بوی خوش زندگی،

دیدگاه ها : نظرات
بارون
جمعه 29 بهمن 1395 ساعت 10:13 ب.ظ
یک هفته ای میشه که بارون میاد.به قول بابام نفس نکشیده.سالها بود وه همچین بارونی رو نداشتیم.یاد بچه گی هامون بخیر.اونقدر آب و بارون بود که از ابر و بی آفتابی خسته میشدیم.
سفید خونه رو شروع ‌کردیم.فعلا زیرکارا رو داریم میزنیم.اتاق رو به خیابون بخاطر بارون های این هفته هی خیس میشه.سفیدکارمونم عقل درس درمونی نداره اما خدا رو شکر صرفا کارش خوبه. اصلا توو هیچ موضوعی جز کار سفید نمیشه باهاش صحبت کرد و مشورت گرفت.یه جورایی شیرین میزنه.

پی نوشت:
– موزیک پلیر اندرویدی من نمیتونه پوشه ها رو خوب مدیریت کنه.با هر تغییر مموری اونم قات میزنه. دنبال یه پلیر خوبم.
– این اول صبح جمعه ای دلم هوس نون سنگک ریگی و حلیم بادمجون کرده،لیکن امان از کون گشادی.
دسته بندی: بوی خوش زندگی،

دیدگاه ها : نظرات
دلتنگی
جمعه 29 بهمن 1395 ساعت 10:12 ب.ظ
بچه که بودم هر وقت بارانی می آمد موهایم خیس میشد دلتنگ پدرم میشدم.با تمام وجود دلم می گرفت.انگار سالها بود که پدرم را ندیده باشم.دلتنگ پدری میشدم که کنارم بود.
از حس دلتنگی متنفرم.همان سال ها قبل بود که متنفرم کرد. بعد تر ها هر وقت باران می آمد تمام تلاشم این بود که موهایم خیس نشود.مهم نبود که چکمه های همیشه .سوراخم پاهای کوچکم را به حد بی حسی سر می کردند
من فقط حواسم به موهایم بود.بزرگتر که شدم دیگر دلتنگی های کودکانه ام کمتر شد.سالها بود که باران خوبی نداشتیم.امروز باران بارید.سیلش راه افتاد و من بیل به دست باید آب بند درست میکردم.
امروز موهایم خیس شد.امروز کل تنم خیس شد. دلتنگی عجیبی بود.بیشتر آمیخته با دلهره بود.حس وحشتناکی بود و هیچ دوست ندارم دوباره تجربه اش کنم.باز دلم به حال خودم سوخت. چرا من مثل مابقی نیستم.
دلم میگیرد. از خنده های معصومانه ی بچه هایم،ازسادگی های پدرم و از خیلی چیزهایی که ارزششان بیش از آن .است که اینجا عنوان شوند
خدایا شکر.
دسته بندی: تنها هیچ،

دیدگاه ها : نظرات
بهار
دوشنبه 31 خرداد 1395 ساعت 10:14 ب.ظ
بالاخره این لعنتی هم تموم شد.
دسته بندی: تنها هیچ،

دیدگاه ها : نظرات
فوتبال با لامپ های روشن
جمعه 3 اردیبهشت 1395 ساعت 10:15 ب.ظ
دارم فوتبال می بینم و خانومم هی اصرار داره که لامپ ها رو خاموش کنم تا پشه بچه ها رو بی خواب نکنه.
و منم بیخیال این صحبت ها و خوشحال از اینکه حداقل میتونم بخشی از اذیت های بچه ها رو اینجوری جبران کنم.
چه پدر مهربونی هستم من!!!
دسته بندی: روزنگار،

دیدگاه ها : نظرات
ورژن موبایل
پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 ساعت 10:16 ب.ظ
بالاخره امروز حوصله امان شد ورژن ریسپانسیو وبلاگ رو از یه جا یافتیم و به بلاگ اسکای ترجمه نموده و با درج لینک منبع در فوتر  رسما منتشر کردیم.
اینقدر باحال و با مرامیم ما...

پی نوشت:
- روز پدر رو هم به خودم تبریک میگم.
دسته بندی: روزنگار،

دیدگاه ها : نظرات
رفتن به بالای صفحه

Designed by ATONEMENT.ir
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو