ATONEMENT powered by MihanBlog

پدری
جمعه 13 فروردین 1395 ساعت 10:17 ب.ظ
دیشب دخترم تا صبح نخوابید.گلودردش هیچ،اون التماس هاش به من و مادرش منو می کشت.
خدایا به رحمتت قسم هیچ پدر و مادری رو شاهد زجر فرزندش نکن.
خدایا من شاید حکمت درس های زندگی رو ندونم اما التماست می کنم به ما سلامتی و فهم این سلامتی رو هدیه کن.
خدایا رازدارم  کن.خیلی وقت ها برای آرامش خودم میشم یادآور دردهای دیگران.تو دوستم باش.
امروز با وجود سیزده بدر بودن احتمالا باید دخترکم رو ببریم دکتر.همین الانی که دارم این پست رو می زنم کنارم خوابه و خیلی سخت نفس می کشه.
زندگی است دیگر.گاهی هم لازم میشه نگرانی رو بهتر یاد بگیریم.
دسته بندی: به دخترم،

دیدگاه ها : نظرات
من و سن سیز
پنجشنبه 12 فروردین 1395 ساعت 10:18 ب.ظ
بالاخره اینجا هم ۱۰ ساله شد.
توی این ۱۰ سال خیلی چیزا یاد گرفتم.و خیلی چیزها را خدا بهم داد.الان دو تا بچه ی گل دارم.یه شغل شیک و دوستداشتنی دارم.یه زندگی زیبا دارم.
خدایا شکر.
و ممنون از بلاگ اسکای عزیز که الان شده جزیی از زندگی من.
دسته بندی: روزنگار،

دیدگاه ها : نظرات
نوروز
دوشنبه 2 فروردین 1395 ساعت 10:20 ب.ظ
هر روزتان نوروز،نوروزتان پیروز
پی نوشت:
- من عاشق این امکان ادیت کردن تاریخ بلاگ اسکام  
دسته بندی: روزنگار،

دیدگاه ها : نظرات
دی کاپریو
سه شنبه 11 اسفند 1394 ساعت 10:21 ب.ظ
اسکارش را برد.بالاخره اسکارش را برد.تا بگوید تو اگر با شرافت بازی کنی داور هم تعظیم خواهد کرد.
دسته بندی: کوتاه نوشت،

دیدگاه ها : نظرات
به دخترم
شنبه 17 بهمن 1394 ساعت 10:22 ب.ظ
سلام دخترم.امشب کمی حرص تو رو درآوردم.از بوسه های آبدار من متنفری!!و من برای اینکه بیشتر اذیتت کرده باشم هی آبدارترش می کردم.می دانی خانومکم مادر که بشوی درکم خواهی کرد.مادر که شوی می فهمی چه ذوق خنکی دارد اینکه بدانی تکه ای از وجودت پا گرفته،راه می رود،یاد میگیرد،حرف میزند،تصمیم میگیرد و گاهی هم مثل امشب تو لجبازی میکند!! الان کنارم خوابی.به بغل خوابیدی و صورت نازت رو گذاشتی روی بالشت دوست داشتی ات و یادت رفته تا بلوز سرخ کوچیکت رو دربیاری.دخترکم!تمام تلاشم این است که شرافت را به تو آموخته باشم.تا بکارت زنانه را فهمیده باشی.دخترم حرفهای آدم های اینروزا بیشتر از چشم هایشان سخن دارد تا دل هایشان.و چشم های امروزی بیشتر ساپورت تنگ و باسن تپل را می پسندد تا دل بی ریا و زنانه گی پاک را.تو تن پوشت حیا باشد و آزادی.یادت باشد حیا پوشیدنی نیست که مثل چادر پیرزن ها سر کنی و پز آن را بدهی.حیا را می شود با مینی ژوب فرح هم پوشید.حیا را می شود با رژلب دوست داشتنی ات زد.حیا میان وجود تو باید باشد.حیا شناسنامه پدری توست.حیا صبوری مادری توست.حیای تو،شرافت من است. زیبا باش دخترم و با حیا.
دسته بندی: به دخترم،

دیدگاه ها : نظرات
خنده های کثیف
جمعه 20 آذر 1394 ساعت 10:23 ب.ظ
رم لپ تاپم آنقدر ها نیست تا vmware را روی آن run کنم.تا شاید بتونم androrat رو کامل اجرا کنم.یا اینکه هکینتاش رو روش نصب کنم و هی تست بزنم.
رم لپ تاپم زیاد نیست و خدا هی می خندد.
دسته بندی: روزنگار،

دیدگاه ها : نظرات
روزای سخت
چهارشنبه 11 آذر 1394 ساعت 10:24 ب.ظ
روزای سخت،روزای سخته.
دسته بندی: روزنگار،

دیدگاه ها : نظرات
خلوت ما ( مادر بانو رفت )
چهارشنبه 4 آذر 1394 ساعت 10:26 ب.ظ
بیشتر وقت ها از تنهایی های خودم خجالت می کشم.هنوز مانده تا یاد بگیرم نیمی هم انسانم.
پی نوشت:
 - مادر بانو هم رفت.یعنی بیشتر فکر میکنم خدای لعنتی این روزهای من بردش.اما کاش آرامتر می برد.کاش لازم نمی شد با سیلی یک دستگاه مینی بوس پرتش کنه میان آسفالت غریب وسط شهر.کاش لازم نمی شد جان کندش و ذره ذره رفتنش رو من ببینم.خدای این روزهای من عجب سر لج افتاده.فقط بازی هاش بیش از حد شهرستانی است.
- دیروز افسر راهنمایی که برای کارشناسی اومده بود سروان بود.یعنی چهار تا ستاره روی هر کدوم از اون شونه های عزیزش چسبانده بود.افسر راهنمایی وقتی اومد زیادی می خندید.سایر همکار هاش رو هم دید هی بیشتر خندید.حتی با یکی از همکارهاش که انگار بیشتر باهاش حال می کرد رفت و همان جایی که تصادف شروع شده بود شروع کرد به خندیدن.انگار نه اینکه یه مادر اینجا فوت شده.نه اینکه ضربه مغزی شده.نه اینکه دختر معلولش بالای سرش داره زار گریه می کنه.اما افسر راهنمایی ما فقط می خندید و از کارشناسی خوبش لذت می برد.اونقدر خندید که دیگه تاب نیاوردم  و گفتم: ک...رم توی این نیروی انتظامی که این درجه ها رو به تو داده.
 - انسانهای بی وجودی شدیم.دیگه جز خوشی خودمون هیچ دردی رو نمیبینیم.
دسته بندی: تنها هیچ،

دیدگاه ها : نظرات
مردی به نام سیمین
چهارشنبه 27 آبان 1394 ساعت 10:29 ب.ظ
این بار اگر زن زیبارویی را دیدید، هوس را زنده به گور کنید!
و خدا را شکر کنید برای خلق این زیبایی...!
زیر باران اگر دختری را سوار کردید، جای شماره به او امنیت بدهید!
او را به مقصد مورد نظرش برسانید!
نه مقصود مورد نظرتان!
هنگام ورود به هر مکانی با لبخند بگویید: اول شما!
در تاکسی، خودتان را به در بچسبانید! نه به او… !
بگذارید زن ایرانی وقتی مرد ایرانی را در کوچه ای خلوت می بیند، احساس امنیت کند نه ترس!
بیایید فارغ از جنسیت، کمی مرد باشید!
ای دهقان فداکار! تو در روزگاری بزرگ شدی که مردی برهنه شد تا زنان و کودکان زنده بمانند! اما من در روزگاری نفس می کشم که زنی برهنه می شود تا کودکش از گرسنگی نمیرد!
در سرزمین من هیچ کوچه ای به نام هیچ زنی نیست… ! و هیچ خیابانی...! بن بست ها اما… فقط زنها را می شناسند انگار...!
اینجا نام هیچ بیمارستانی… مریم نیست! تخت های بیمارستانها اما… پر از مریم های درد کشیده است! … که هیچکدام… مسیح را آبستن نیستند!

.: سیمین ﺩﺍﻧﺸﻮﺭ

دیدگاه ها : نظرات
ناموس
چهارشنبه 27 آبان 1394 ساعت 10:27 ب.ظ
سلام پسرم.فکر کنم مدت زیادی باشد که اینجا برایت هیچ ننوشته ام.اینروزها کمی فکر مشغولی های زندگی بیشتر شده.تو نگران هیچ چیزش نباش.حلش می کنیم.خواستم از خیلی چیزها برایت بگویم.خواستم شاید تو مثل امروز من نباشی.شاید تو کمتر برنجی.پسرم گاهی زندگی بخش هایی از خودش را نشانمان می دهد که من و تو آنقدر ها فهم هضم کردنش را نداریم.همین روزهایی که دارم اینجا را برای تو می نویسم یکی را داریم که بی شرف است.بی ناموس است.یک نفر را دیده ام که تجاوز و سکس را هنر،افتخار و مردانگی میداند.همان یک نفر به خودش اجازه تجاوز به یک زن روسپی را می دهد.به یک زن شاید بیمار جنسی و هی مستند می کند لحظه های زیبای حیوانی خودش و یا خودمان را.و هی داد می زند هی فلانی این زن توست.این زن توست که زیر پای من خوابیده.میدانی پسرم،بی شرفی دارد از سر و کول این ملت بالا می رود.تقصیری هم ندارند.وقتی من نان تو را آلوده به حق ضایع شده ی کسی کنم،وقتی برای خودم،برای شخصیتم قیمت گذاشته باشم آخرش نان خور من می شود همانی که وصفش بود.پسرم اینکه مردم خیلی چیزهایشان را هی می شمارن و هی پز بزرگی می دهند تو را گول نزند.بزرگی تو شرف توست،حیای توست،عصمت توست.اینکه هر هرزه ای که خودش را اپن سورس روبروی تو بگذارد و تو عنان از کف داده و توی دلت ذوق خنکی کنی...نه ! اینجاست که من فکر میکنم یک جای کار دارد می لنگد.اینجاست که نمی شود فهمید تو روسپی هستی یا او.شاید او برای نان شبی اینگونه ناموس و عصمت ارزان می فروشد.تو اما برای چه؟!!چیز پیچیده ای نیست پسر.ما همه انسانیم.تو می توانی با هر زنی باشی.این را من پدر به توی می گویم.تو این اجازه را داری تا هر جای رابطه که دوست داری ادامه دهی.اما تنها بدان شرط که هر لحظه ای که زنی عشوه می فروشد،دندان های مرتبش را با لبخندهای ملوسانه اش نشانت میدهد به این فکر کنی که آیا اگر یکی مثل خودت همین الان با ناموس تو این رابطه را داشت تو راضی بودی!!فقط همین.چیز سختی نیست.من نمی گویم معصوم بوده ام.اما پسرم به شرفم قسم در تمام زندگی ام تلاشم این بوده که هیچ عشوه ای را که به نام من نیست صاحب نباشم.نه اینکه نتوانستم،نخواستم.این نخواستن توست که انسانترت می کند.خواسته ها تمامی ندارند.تو سعی کن نخواستن را بیاموزی.دنیای مسخره ای داریم.برای اینکه چیزی را داشته باشی کافی است که نخواهیش.همین.پسرم!دوست دارم وقتی اینجا را می خوانی و می فهمی افتخار من باشی.باور کن گاهی برای بی ناموسی های خیلی ها گریه می کنم.آل یاسین را تا آخر باز می کنم.سوار همان ماشین پربرکتمان،و او می رود و من هستم و گوش هایم و صدای فرهمند آزاد و اشک هایم.اشکهایی که برای فیلم های پورن میریزم.برای بکارت هایی که دیگر نیست.برای شرافتی که شد چند قطره آب و پاشید روی تنی.اینروزها دارم گریه کردن را تمرین میکنم.مرد باش پسرم.یک مرد با شرف.
پی نوشت:
 -  راستی نمی خواهم با خواندن این پست این برداشت را از من داشته باشی که از این آخوند زاده های ریشو هستم.نه پسرم.منم شادمهر را با صدای بلند و گاهی توام با سرعت زیاد گوش می دم.منم اسانس کول واتر می زنم و صورتم صاف است.اما دلم را هم می خواهم صاف باشد.
دسته بندی: نامه هایی برای پسر،

دیدگاه ها : نظرات
رفتن به بالای صفحه

Designed by ATONEMENT.ir
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو