ATONEMENT powered by MihanBlog

انتشار مطلب در کانال تلگرام
دوشنبه 11 فروردین 1399 ساعت 02:36 ق.ظ

سلام. بخاطر در دسترس بودن تلگرام هر از گاهی اگر احساسی بود اونجا هم مطلب میذارم.

شاید زودتر از اینجا آپدیت داشته باشه.

آدرس تلگرام https://t.me/Z4RIR


بارون
جمعه 29 بهمن 1395 ساعت 10:13 ب.ظ
یک هفته ای میشه که بارون میاد.به قول بابام نفس نکشیده.سالها بود وه همچین بارونی رو نداشتیم.یاد بچه گی هامون بخیر.اونقدر آب و بارون بود که از ابر و بی آفتابی خسته میشدیم.
سفید خونه رو شروع ‌کردیم.فعلا زیرکارا رو داریم میزنیم.اتاق رو به خیابون بخاطر بارون های این هفته هی خیس میشه.سفیدکارمونم عقل درس درمونی نداره اما خدا رو شکر صرفا کارش خوبه. اصلا توو هیچ موضوعی جز کار سفید نمیشه باهاش صحبت کرد و مشورت گرفت.یه جورایی شیرین میزنه.

پی نوشت:
– موزیک پلیر اندرویدی من نمیتونه پوشه ها رو خوب مدیریت کنه.با هر تغییر مموری اونم قات میزنه. دنبال یه پلیر خوبم.
– این اول صبح جمعه ای دلم هوس نون سنگک ریگی و حلیم بادمجون کرده،لیکن امان از کون گشادی.
دسته بندی: بوی خوش زندگی،

دیدگاه ها : نظرات
دلتنگی
جمعه 29 بهمن 1395 ساعت 10:12 ب.ظ
بچه که بودم هر وقت بارانی می آمد موهایم خیس میشد دلتنگ پدرم میشدم.با تمام وجود دلم می گرفت.انگار سالها بود که پدرم را ندیده باشم.دلتنگ پدری میشدم که کنارم بود.
از حس دلتنگی متنفرم.همان سال ها قبل بود که متنفرم کرد. بعد تر ها هر وقت باران می آمد تمام تلاشم این بود که موهایم خیس نشود.مهم نبود که چکمه های همیشه .سوراخم پاهای کوچکم را به حد بی حسی سر می کردند
من فقط حواسم به موهایم بود.بزرگتر که شدم دیگر دلتنگی های کودکانه ام کمتر شد.سالها بود که باران خوبی نداشتیم.امروز باران بارید.سیلش راه افتاد و من بیل به دست باید آب بند درست میکردم.
امروز موهایم خیس شد.امروز کل تنم خیس شد. دلتنگی عجیبی بود.بیشتر آمیخته با دلهره بود.حس وحشتناکی بود و هیچ دوست ندارم دوباره تجربه اش کنم.باز دلم به حال خودم سوخت. چرا من مثل مابقی نیستم.
دلم میگیرد. از خنده های معصومانه ی بچه هایم،ازسادگی های پدرم و از خیلی چیزهایی که ارزششان بیش از آن .است که اینجا عنوان شوند
خدایا شکر.
دسته بندی: تنها هیچ،

دیدگاه ها : نظرات
بهار
دوشنبه 31 خرداد 1395 ساعت 10:14 ب.ظ
بالاخره این لعنتی هم تموم شد.
دسته بندی: تنها هیچ،

دیدگاه ها : نظرات
فوتبال با لامپ های روشن
جمعه 3 اردیبهشت 1395 ساعت 10:15 ب.ظ
دارم فوتبال می بینم و خانومم هی اصرار داره که لامپ ها رو خاموش کنم تا پشه بچه ها رو بی خواب نکنه.
و منم بیخیال این صحبت ها و خوشحال از اینکه حداقل میتونم بخشی از اذیت های بچه ها رو اینجوری جبران کنم.
چه پدر مهربونی هستم من!!!
دسته بندی: روزنگار،

دیدگاه ها : نظرات
ورژن موبایل
پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 ساعت 10:16 ب.ظ
بالاخره امروز حوصله امان شد ورژن ریسپانسیو وبلاگ رو از یه جا یافتیم و به بلاگ اسکای ترجمه نموده و با درج لینک منبع در فوتر  رسما منتشر کردیم.
اینقدر باحال و با مرامیم ما...

پی نوشت:
- روز پدر رو هم به خودم تبریک میگم.
دسته بندی: روزنگار،

دیدگاه ها : نظرات
پدری
جمعه 13 فروردین 1395 ساعت 10:17 ب.ظ
دیشب دخترم تا صبح نخوابید.گلودردش هیچ،اون التماس هاش به من و مادرش منو می کشت.
خدایا به رحمتت قسم هیچ پدر و مادری رو شاهد زجر فرزندش نکن.
خدایا من شاید حکمت درس های زندگی رو ندونم اما التماست می کنم به ما سلامتی و فهم این سلامتی رو هدیه کن.
خدایا رازدارم  کن.خیلی وقت ها برای آرامش خودم میشم یادآور دردهای دیگران.تو دوستم باش.
امروز با وجود سیزده بدر بودن احتمالا باید دخترکم رو ببریم دکتر.همین الانی که دارم این پست رو می زنم کنارم خوابه و خیلی سخت نفس می کشه.
زندگی است دیگر.گاهی هم لازم میشه نگرانی رو بهتر یاد بگیریم.
دسته بندی: به دخترم،

دیدگاه ها : نظرات
من و سن سیز
پنجشنبه 12 فروردین 1395 ساعت 10:18 ب.ظ
بالاخره اینجا هم ۱۰ ساله شد.
توی این ۱۰ سال خیلی چیزا یاد گرفتم.و خیلی چیزها را خدا بهم داد.الان دو تا بچه ی گل دارم.یه شغل شیک و دوستداشتنی دارم.یه زندگی زیبا دارم.
خدایا شکر.
و ممنون از بلاگ اسکای عزیز که الان شده جزیی از زندگی من.
دسته بندی: روزنگار،

دیدگاه ها : نظرات
نوروز
دوشنبه 2 فروردین 1395 ساعت 10:20 ب.ظ
هر روزتان نوروز،نوروزتان پیروز
پی نوشت:
- من عاشق این امکان ادیت کردن تاریخ بلاگ اسکام  
دسته بندی: روزنگار،

دیدگاه ها : نظرات
دی کاپریو
سه شنبه 11 اسفند 1394 ساعت 10:21 ب.ظ
اسکارش را برد.بالاخره اسکارش را برد.تا بگوید تو اگر با شرافت بازی کنی داور هم تعظیم خواهد کرد.
دسته بندی: کوتاه نوشت،

دیدگاه ها : نظرات
به دخترم
شنبه 17 بهمن 1394 ساعت 10:22 ب.ظ
سلام دخترم.امشب کمی حرص تو رو درآوردم.از بوسه های آبدار من متنفری!!و من برای اینکه بیشتر اذیتت کرده باشم هی آبدارترش می کردم.می دانی خانومکم مادر که بشوی درکم خواهی کرد.مادر که شوی می فهمی چه ذوق خنکی دارد اینکه بدانی تکه ای از وجودت پا گرفته،راه می رود،یاد میگیرد،حرف میزند،تصمیم میگیرد و گاهی هم مثل امشب تو لجبازی میکند!! الان کنارم خوابی.به بغل خوابیدی و صورت نازت رو گذاشتی روی بالشت دوست داشتی ات و یادت رفته تا بلوز سرخ کوچیکت رو دربیاری.دخترکم!تمام تلاشم این است که شرافت را به تو آموخته باشم.تا بکارت زنانه را فهمیده باشی.دخترم حرفهای آدم های اینروزا بیشتر از چشم هایشان سخن دارد تا دل هایشان.و چشم های امروزی بیشتر ساپورت تنگ و باسن تپل را می پسندد تا دل بی ریا و زنانه گی پاک را.تو تن پوشت حیا باشد و آزادی.یادت باشد حیا پوشیدنی نیست که مثل چادر پیرزن ها سر کنی و پز آن را بدهی.حیا را می شود با مینی ژوب فرح هم پوشید.حیا را می شود با رژلب دوست داشتنی ات زد.حیا میان وجود تو باید باشد.حیا شناسنامه پدری توست.حیا صبوری مادری توست.حیای تو،شرافت من است. زیبا باش دخترم و با حیا.
دسته بندی: به دخترم،

دیدگاه ها : نظرات
رفتن به بالای صفحه

Designed by ATONEMENT.ir
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic