ATONEMENT powered by MihanBlog

مادرانه
پنجشنبه 23 آبان 1398 ساعت 08:29 ق.ظ

سلام پسر. خوبی تو ؟ از دیروز تب داری و گلویت پر درد. دکتر چندان ملتفت نبود! اصلا دکترها خیلی هم ملتفت نیستند بابایی. آخه یه دکتر از کجا بدونه تب تو تنِ تو رو می‌سوزونه و بیشتر دلِ ما رو . خاطرم به کودکی های خودم پرید. پسرم تو خدای مهربونت رو داری ، من رو داری و رفاه نسبی توی زندگی‌ت هست. اما مادر روستایی بیچاره‌ی من جز اشک چشم هیچ کس رو نداشت. میون تب و لرزهای من گریه می‌کرد و با چادر خوابی من رو می‌پیچید و راه می‌افتاد. بی مروت پدرم هیچوقت یاورش نبود. همیشه فقط مریضی و مریض‌خونه رفتن مادر تنهایی بود. غریب بود. فارسی رو دست و پا شکسته صحبت میکرد و بیشتر وقت‌ها خانم منشی‌های سانتال به لباس و لهجه‌ش می‌خندید. قربون بزرگی خدا بابایی. الان دخترای امثال همون خانم منشی ها با یه اشاره سوار ماشینمون میشن. منتها من اهلش نیستم و تو هم نخواهی بود .

پسرم غربت و بی‌کسی اونروزهای مادرم رو یادمه که الان با یک تب تو خودم باید باهات باشم. از دکتر و داروخونه و تزریقاتی گرفته تا آخرش. بیچارگی اونروزهای مادرم رو یادمه که نبایست آب توی دل مادر تو تکون بخوره. بابایی ! مادرها خیلی بیشتر از اون چیزی که توی باورته مظلوم‌ هستن. ما مردها فقط بلدیم صدامون رو کلفت کنیم و دستی بر خشتک بی‌آبرویی‌امان بکشیم و ضعیفه صداشون کنیم. اما اینجوری‌ها نیست. یعنی نباید باشد.

دسته بندی: نامه هایی برای پسر،

باغ همسایگی
سه شنبه 7 آبان 1398 ساعت 12:12 ب.ظ

پنجره اتاق اداره باز می‌شود به باغ زیبایی. میانه‌ی باغ چند منزل سازمانی که گویا باغ و منازل را برای خود کرده. یکی از خانه‌ها یک جورایی همسایه من به حساب می‌آید . اما افسوس که انگاری ساکنی ندارد . روبروی خانه بخشی از زمین چمن باغ را باغچه ساخته. درخت خرمایی روبروی خانه است و تا همین روزها هم خوشه های زردش را می شود دید.اطراف باغ و خانه پر است از سروهای بلند و سپیدار های کهن که یکی در میان به صف ایستادن. خانه ارتفاع زیادی از زمین ندارد و گویا سقف کوتاهی هم دارد .هر از چندی وقتی که فرصت سرک‌کشی دارم چند زاغ رو میشه دید که همیشه از کت‌و‌کول هم بالا می‌روند. کنار باغ زمین خالی وسیعی است که در زمان‌های بارندگی با بررسی ارتفاع آب هواشناسی شخصی‌م رو دارم. وقتی آب جمع میشه سر‌و‌کله‌ی قُمری‌ها پیدا میشند. باغ همسایه شده است امیدی برای فرار از روزانه‌گی های معمولی. همه‌اش را دوست دارم . از بار و زاغ و زغن و قمری‌هایش را.

دسته بندی: بوی خوش زندگی،

نخستین ها
دوشنبه 6 آبان 1398 ساعت 11:32 ب.ظ
روزهای نخست هر چیزی دوست داشتنی است. اصلا انگاری آدم هوس می کند هی هر روز سراغشان را بگیرد. اما زمان که می گذرد و همین که چند صباحی آفتاب بالا و پایین می شود همه چیز بی روح می شود.
نه اینکه بی روح بوده هااا. نه . ما بیشتر هوس رانیم تا علاقمند.
همه اش می خواهیم داشته باشیم و خوب که با آن چیز یا فرد ور رفتیم، خوب که شناختیم، خسته می شویم. اصلا حال بهم زن می شود.
همه اش تقصیر هوس بازی هایمان است. همه را برا لذتش می خواهیم.
بگذریم.
گفتم روز های نخست! یاد اولین ایام وبلاگ نویسی در بلاگ اسکای افتادم. میدانید؟ گاهی وقت ها بعضی حرف ها اول دلت را می شکند و بعد می بینی شده اصل بودنت. میان همان نخستین ها، همان روزهایی که ذوق وبلاگی داشتیم هر دانشجویی صفحه ای، یکی انگ خزعبله نویسی زد. اینکه زردنویسی است و من دست به عصا شدم. ماهی یک پست. حالا که آرشیو تمام این 15 سال وبلاگ نویسی را دید میزنم میبینم بله ، بیشترش شده همان ماهی یک پست. یک مطلب.
شده شخصیت وبلاگم.  و چه حرف ها داشتم که می خواستم با خودم بزنم.
مواظب حرفهامان باشیم. مواظب حرفهاشان باشیم.

زرنگی
یکشنبه 5 آبان 1398 ساعت 04:23 ب.ظ
امروز توی صف نونوایی به اشتباه زودتر از یه نفر نون گرفتم . البته قبل از گرفتن متوجه شدم اما به روی خودم نیاوردم . با کمی عذاب وجدان حرکت کردم.به اولین سوپری که رسیدم فهمیدم کارت بانکیم رو گم کردم.گفتم اینم هزینه زرنگی امروزم.برگشتم و از نانوا پرسیدم. مسیر رو گشتم و پیدا نکردم. فردا هم باید برم کارت جدید بگیرم تا یاد بگیرم نباید 5 دقیقه از وقت و حق کسی رو می دزدیم.موندم ملت چجوری #اختلاس_میلیاردی میکنن.
دسته بندی: روزنگار،

دیدگاه ها : نظرات
رفتن به بالای صفحه

Designed by ATONEMENT.ir
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو