تبلیغات
ATONEMENT : یادداشت هایی که کفاره زندگی است - مطالب بوی خوش زندگی
پاییز
سه شنبه 26 شهریور 1398 ساعت 05:06 ب.ظ

پاییز که می‌شود اول از همه سنجاقک‌ها می‌آیند . بعد خنکی صبحگاهی‌اش می‌آید و بعدتر غروب‌های زودرس .

پاییز که می‌آید انگاری تمام کودکی های من جمع می‌شوند میان همان چند ساعت مانده به غروبش. بوی خاک نم‌خوردن و کتاب دفتر های نو می‌آید .بوی رب گوجه گرفتن های مادر و بلال‌های ذرت را هنوز هم میشود بویید.

پاییز انگاری پدر مهربان‌تر از همیشه بود.گویا مادر خوشمزه‌‌تر غذا می‌پخت و خدا هم نزدیکتر می‌شود .

پاییز که می‌شود دلم کودک می‌شود.تیلیت نان محلی و آب‌انار غذای هر روزمان بود. اناری که از باغ همسایه به امانت گرفته بودیم...

پاییز مهربان فصل بچه‌گی ام بود. سرمایی نداست. مدرسه‌اش دلپذیر بود و قصه‌های شبانه پدرها تمامی نداشت.پاییز آغاز تمام آنچه بود که الآنم دارمشان. از دانشگاه و شغل و زندگی و فرزندانم.

و چه دلبرانه و خرامان می‌آید.

پاییز مبارک.

دسته بندی: بوی خوش زندگی،

دیدگاه ها : نظرات
قربان 98
جمعه 25 مرداد 1398 ساعت 12:25 ب.ظ
امسال پدر بره های قربانی ش رو روز عرفه فروخته بود. خیلی راحت تر بودیم. دیگه مثل سال های قبل نمی خواست روز عید با چند تا بره راه بیفتیم وسط شهر و هی چونه بزنیم و از مامورای شهرداری بترسیم.
اما بازم اول صبحی خودش زده بود بیرون.
مادر بزغاله ی نری رو که برای قربانی توو نظر گرفته بود رو آورد.من و دختر اول صبجی اونجا بودیم. حیاط شون رو هنوز آفتاب نگرفته بود.نامادری هم گوشه ی حیاط زیر سایه ای که با کپر درخت انگور ساخته بودند نان محلی می پخت.
مادر خیلی ذوق قربان رو داره. و اصرارشم اینه که من قصاب اونروز باشم. از ذبح گرفته تا جدا کردن گوشت ها.( می دونم الان یه سری هاتون برچسب بی رحمی و خشن بودن بهم میزنین اما شمایی که گوشت می خوری نمی تونی معترض کشتن به حیوان باشی)
بگذریم. قربانی انجام شد و هنوز گوشت رو کنجه نکرده مادر جیگر رو سیخ کرده بود.
می دونم زمانی اینجا رو با حسرت می خونم.
هر چند عمر دست خداست اما پدر و مادر هر دو سنشون بالاست.
تگ ها: عید، قربان، مادر، خاطره،
دسته بندی: بوی خوش زندگی،

اسکیت دخترانه
دوشنبه 14 مرداد 1398 ساعت 12:27 ق.ظ

دختر دنبال اینه که کلاس اسکیت بره و وقتی با مخالف ما مواجه میشه داره نفرین میکنه که خدا کنه کره زمین از بین بره. :)

نامرد برا یه اسکیت‌سواری کل بشریت رو با خاک یکسان کرد.

تگ ها: خاطره، اسکیت،
دسته بندی: بوی خوش زندگی،

سمانه
سه شنبه 1 مرداد 1398 ساعت 12:43 ق.ظ

سمانه مثل خودش بود. با چشم‌های آبی خسته‌اش. با صورتی تکیده و اندام دخترانه‌اش.

رویاهایش دوستداشتنی بود.درست چون کودکی‌های دیروزم. چون تنهایی‌های امروزم. خوب یاد داشت مهربانی‌های پدر را. دست‌های کوچکش نیکو بودند. مهر می‌کشید و بی‌آزار بود. دلش اما گاهی تنگ می‌گرفت. کز می‌گرفت گوشه‌ی وجودش و آبی چشم‌هایش تَر میشد. چون دخترکی عروسک دوست، گریه میکرد.

سمانه اما همراه خوبی نبود. چشم‌هایش را می‌بست. از اتوبوس‌های سرخ خوشش نمی‌آمد. چم‌و‌خم و ‌‌قِرهای ماشین کوچولوی ما می‌ترساندش. و چه زیبا میترسید. از سفره گریزان و عاشق اتاق‌های ساکت و رویاپردازی کودکانه بود. آقایش رو دوست دارد. اصلا عشقش را میکند. و او نیز هم. آقایی سمانه میفهمدش. دوستش دارد و ناز عروسک کوچکش را می‌کشد. هر دو گل پرستند.

سمانه حرص‌هایش را تنهایی میخورد. وقتی آقایی رفته باشد. اشک‌هایش را قورت میدهد و باز میخندد.

ترسوی کوچک ما از خون می‌ترسد. از آمپول هم. و باز کودک‌تر به چشم می‌آید.

دل کوچک همیشه نگرانش برای دوستانش می‌زند. برای مریمی که غمگین است. برای کاظمی که وجودش است. و برای آقایی که خسته است.

سمانه دخترک خوبی است.

دلم برایش تنگ می‌شود.

همیشه. در کنار هر اتوبوسی. با هر دنده معکوسی. با هر چراغ قرمزی که رد میکنم. و...

تگ ها: سمانه، خاطره، عشق،
دسته بندی: بوی خوش زندگی،

من و شناسنامه
پنجشنبه 6 تیر 1398 ساعت 12:11 ب.ظ
بالاخره چند روز قبل شناسنامه م رو عوض کردم.ظاهرش حسابی خراب شده بود که روم نمیشد به کسی نشون بدم.شبش رفتم خونه بابام اینا و از داستان شناسنامه گرفتن خودش گفت.اینکه چه زحمتی کشیدن و با چه بیچارگی تونستن هزینه های 70 تومنی رو جور کنن.
سمانه یک ماهی هم خونه مون بود.داستان شناسنامه ی پدر یکی از مهیج ترین کوتاه نوشته هایی هست که تا الان شنیده.خیلی براش جالب بود و کمی هم زورش گرفته که ما چرا باید فامیلی ای به این باکلاسی داشته باشیم.
دلمون براش تنگ میشه.
دسته بندی: بوی خوش زندگی،

مزرعه
یکشنبه 7 بهمن 1397 ساعت 08:53 ب.ظ
ز همان سال‌های دبستان مزرعه‌ی گندم درس بود.صفحاتش طولانی و میان تعطیلات مَلَسِ مدرسه حالگیری بود.مزرعه‌ی گندم را که یاد میگرفتم بوی خاک تازه شخم خورده با تراکتورهای رومانی توی سرم بود.صدای کمباین و چَپَر و کاه.بوی ساقه‌ی آفتاب سوخته‌ی گندم میون خرداد گرمِ بی‌رحم.
خرداد سوزان.خرداد بهمن‌‌های تیز.
چقدر تنهایی آدم لذت‌بخش است.تو باشی و آفتاب و خستگی و روزهای بلند‌تر از همیشه‌ی بهار.
بهار شیراز گرم‌تر از تابستانش است. و وای از خردادش.
آن روزها هنوز به خیالم تمام جهان همان مزرعه‌ی شخم خورده‌ی چند هکتاری بود.
چقدر بی‌انتها بود.تا آخر تَرَک‌های خشک دستهایم ادامه داشت.و چقدر ساده بودم.
نه خیالبافی میدانستم و نه هوس.
همه عشق بود.
کاش همان روزها مرده بودم

دسته بندی: بوی خوش زندگی،

زیارت
پنجشنبه 27 دی 1397 ساعت 08:19 ب.ظ
از دیشب با خودم گفتم فردا قرارم رو کنسل میکنم و میرم زیارت.اول صبحی بانو گفت که دلش میخاد بریم زیارت.اولش جا خوردم اما چیزی بهش نگفتم.
با بچه ها رفتیم.پسر از خطوط قرانی دیواره های شاهچراغ می پرسید.بازارها رو هم گشتیم.باید حیاط بارونی شاهچراغ رو ببینید و بازارهای نمناک شیراز را.
بانو امروز انگشتر نقره برام گرفت.با عقیقی سبز و چهارگوش.با طرح طلب مدد از علی(ع).خیلی به دلم نشست و چه ذوقی میکرد بانو.
چه بارونی بود.موهایم زیاد خیس نشد و برای پدر نیز پیراهن دو جیب رنگ محرم گرفتیم و یه کمربند.
عصری دیدمش.حال پدر خوب بود.
شکر.
دسته بندی: بوی خوش زندگی،

من و خاطره ها
شنبه 4 فروردین 1397 ساعت 09:49 ق.ظ
 امروز داشتم بایگانی و آرشیو وبلاگم رو می خوندم. خیلی دلم گرفت. همه یا آپدیت نمی شدند یا پاک شده بودند. احساس یه پیرمرد 120 ساله رو داشتم که تمام کسانش مرده باشند. چقدر تنهایی دلگیره.
پی نوشت:
- بخشی از اسامی و آدرس ها رو اینجا می نویسم تا شاید پس از سال ها با جستجوی گوگل به اینجا برسید. اگه روزگاری این پست رو دیدید بدونید که خیلی خیلی دلم براتون تنگ هست. و استثناا نظرات این پست رو باز می ذارم.
- الیاد since1989.blogsky.com  عابد negaheman.blogsky.com  من و تنهایی sbff.wordpress.com  شوریده faghat-khodam.blogsky   جعفر محمدی lovemeans.blogsky  دختر برفی dokhtarebarfi.blogsky  ماهی خانوم mahinameh.blogsky  علی اکبر همشهری جوان hamshahrijavan.blogsky  زنگنه zangeneh.blogsky  تشباد tashbadjonob.blogspot  اترنال eternal.blogsky  یک ذهن زیبا beautifulmind.parsiblog  وقتی دلم تنگ می شود مژده شاه نعمت اللهی shahnematollahi.mihanblog  چهار ستاره مانده تا صبح رویا fourstar.ir مهدی gyume.ir مهدی بیدل bidel.ir 1asheghane.com  مژده ذاکرین mojdeh.in
دسته بندی: بوی خوش زندگی،

من و ماشین سرتراشی
پنجشنبه 2 فروردین 1397 ساعت 11:49 ب.ظ

یادش بخیر. یه معلم عربی توی محل بود که عصرای جمعه‌ها با التماس ما بچه‌ها راضی میشد سلمانی یا همون آرایشگاه ماها باشه.
هیچوقت اون ماشین سرتراشی آلمانی دستی رو از یاد نخواهیم برد.
بی‌مروت اونقدر سرمون رو فشار میداد که انگاری تمام آبا و اجدادش رو کشته باشیم.
ماشین سر تراشی آلمانی انگار میخواست تاوان تمام کشته‌های جنگ جهانی‌اش را از کله‌ی تاس ماها بگیره. چه گیرهایی که موهای بیچاره بین دوندونه‌هاش نمی‌کرد و چه اشک‌های بی صدایی که از چشم‌های بی‌گناهمون در نمی‌اومد.
و بدبختی این بود که ما و تموم هم سن و سال‌های من اعتراض رو بلد نبودیم. اصلا نمیدونستیم که میتونیم بگیم آقای فکوری ! جان مادرت مغز سرمون داره از گوش‌هامون میزنه بیرون.
شایدم یادش نخیر. ماشین سر تراشی آلمانی کابوس عصرهای جمعه‌امان بود و امشب وقتی پسرک داره آرایش می‌کنه چشمم میخوره به دکور جالب آرایشگاه دوستم.
من و ماشین سرتراشی دستی.
من و تموم ترس‌های بچه‌گی.
من و یه عالمه سادگی بچه‌گانه.
و خدا را شکر.
ممنون برا تمام داشته‌هایم.

دسته بندی: بوی خوش زندگی،

پسرک و مورچه ها
یکشنبه 20 اسفند 1396 ساعت 06:11 ب.ظ
بچه که بودم با مادرم میرفتم. هم پدر و هم مادرم دامداری می‌‌کردند. چوپانی می‌کردند.
بچه که بودم منم آویزان صحراگردی‌های مادر بودم. همیشه‌ی خدا، من بودم و مادر و به قولی دیگر هیچ.
سرگرمی من شده بود بازی با تمام آنچه که می‌دیدم. سرگرمی من شده بود تماشای مسیر‌های مورچه‌ای و خیلی که بیکار بودم اگر، دست به کار طراحی و راه‌سازی می‌شدم.
مادر برای همه‌اشان اسم داشت. برای تمام انواع مورچه‌هایی که میدیدم. آرامترین‌ها را پیاده می‌نامید. و من عاشق آرامش مورچه‌های پیاده‌ام بودم. همه چیزشان آرام بود. .
و بعد از همه‌ی اون سال‌ها، حالا پسرکم شده معمار جاده‌های مورچه‌ای. و چه علاقه‌ای هم دارد.
دلم برای کودکی‌هایم تنگ می‌شود گاهی.
چقدر زود بزرگ می‌‌شویم !!
پی‌نوشت:
- تصویر مربوط به گذر مورچه‌هاست که پسرک با ذوق هنری خودش :) با اصرار و ساخت پل براشون ایجاد کرده.
تگ ها: پسر، مورچه، بچه گی،
دسته بندی: بوی خوش زندگی،

رفتن به بالای صفحه

Designed by ATONEMENT.ir