ATONEMENT powered by MihanBlog

باغ همسایگی
سه شنبه 7 آبان 1398 ساعت 12:12 ب.ظ

پنجره اتاق اداره باز می‌شود به باغ زیبایی. میانه‌ی باغ چند منزل سازمانی که گویا باغ و منازل را برای خود کرده. یکی از خانه‌ها یک جورایی همسایه من به حساب می‌آید . اما افسوس که انگاری ساکنی ندارد . روبروی خانه بخشی از زمین چمن باغ را باغچه ساخته. درخت خرمایی روبروی خانه است و تا همین روزها هم خوشه های زردش را می شود دید.اطراف باغ و خانه پر است از سروهای بلند و سپیدار های کهن که یکی در میان به صف ایستادن. خانه ارتفاع زیادی از زمین ندارد و گویا سقف کوتاهی هم دارد .هر از چندی وقتی که فرصت سرک‌کشی دارم چند زاغ رو میشه دید که همیشه از کت‌و‌کول هم بالا می‌روند. کنار باغ زمین خالی وسیعی است که در زمان‌های بارندگی با بررسی ارتفاع آب هواشناسی شخصی‌م رو دارم. وقتی آب جمع میشه سر‌و‌کله‌ی قُمری‌ها پیدا میشند. باغ همسایه شده است امیدی برای فرار از روزانه‌گی های معمولی. همه‌اش را دوست دارم . از بار و زاغ و زغن و قمری‌هایش را.

دسته بندی: بوی خوش زندگی،

پاییز
سه شنبه 26 شهریور 1398 ساعت 05:06 ب.ظ

پاییز که می‌شود اول از همه سنجاقک‌ها می‌آیند . بعد خنکی صبحگاهی‌اش می‌آید و بعدتر غروب‌های زودرس .

پاییز که می‌آید انگاری تمام کودکی های من جمع می‌شوند میان همان چند ساعت مانده به غروبش. بوی خاک نم‌خوردن و کتاب دفتر های نو می‌آید .بوی رب گوجه گرفتن های مادر و بلال‌های ذرت را هنوز هم میشود بویید.

پاییز انگاری پدر مهربان‌تر از همیشه بود.گویا مادر خوشمزه‌‌تر غذا می‌پخت و خدا هم نزدیکتر می‌شود .

پاییز که می‌شود دلم کودک می‌شود.تیلیت نان محلی و آب‌انار غذای هر روزمان بود. اناری که از باغ همسایه به امانت گرفته بودیم...

پاییز مهربان فصل بچه‌گی ام بود. سرمایی نداست. مدرسه‌اش دلپذیر بود و قصه‌های شبانه پدرها تمامی نداشت.پاییز آغاز تمام آنچه بود که الآنم دارمشان. از دانشگاه و شغل و زندگی و فرزندانم.

و چه دلبرانه و خرامان می‌آید.

پاییز مبارک.

دسته بندی: بوی خوش زندگی،

دیدگاه ها : نظرات
بزرگ شدن
یکشنبه 20 آبان 1397 ساعت 06:34 ق.ظ
میدونی پسر،از وقتی تو به دنیا اومدی استرس رو یاد گرفتم،تازه فهمیدم بی‌خوابی چیه،فهمیدم چیزهایی مثل سردرد و پادرد و سینه درد هم هست،از وقتی تو اومدی نفهمیدم کی  ریش‌هام سفید شدند.از وقتی تو اومدی از ساده‌ترین چیزها هم می‌ترسیم.از زندگی کردن می‌ترسیم.
بس که تو بزدل و ترسویی.بس که بی‌ملاحظه‌ای.بس که کم‌فهمی.تو از همه چیز میترسی.تو از کفش پوشیدن،از راه رفتن،از غذا خوردن و کلا از زندگی کردن میترسی.
بعضی وقتا میگن اگه نبودی ما زندگی بهتری داشتیم آیا؟ و این سوال نهایت خفت می‌تونه توی زندگی تو باشه.تا اینجای کار رو باختی پسر.تو الان ۷ سال و ۶ روزت میشه.کاش وقت‌هایی که اینجا رو میخونی اوضاع فرق کرده باشه.
توی ۳۰ سالگی پیرم کردی پسر.
دسته بندی: نامه هایی برای پسر،

دیدگاه ها : نظرات
من،تو و زندگی
پنجشنبه 17 اسفند 1396 ساعت 08:30 ب.ظ
 قصه‌ی همواره‌ی من و تو و زندگی است زارا.
تو همیشه دوستداشتنی بودی و اینروزها بیشتر.
من و زندگی دعوای همیشه‌گی‌امان را داریم. لجبازی‌های کودکانه‌ی من و قرار‌های زندگی بعد از تعطیلی مدرسه پشت دیوار قسط و چک و وام.
و چقدر زیبا و صبورانه نگاهمان می‌کنی تو.
روزت مبارک.
دوستتان داریم بانو.
پی‌نوشت:
-خودت خوب میدانی زارا ما اعتقادی به اسم‌هایی که ساپورت‌پوش‌ها روی روزهای زندگی میگذارند نداریم. آخر، حیف است تمام انسانیت و زندگی را جا بدهیم میان یک کلمه و آن هم فقط مادر.
حسود نیستم اما باور کنید پدر های این سال‌های سرزمین من مادر تر از تمام زنان تاریخ اند.
تگ ها: زارا، قصه، زندگی،
دسته بندی: بوی خوش زندگی،

دیدگاه ها : نظرات
رفتن به بالای صفحه

Designed by ATONEMENT.ir
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو