تبلیغات
ATONEMENT : یادداشت هایی که کفاره زندگی است - مطالب ابر قربان

ATONEMENT powered by MihanBlog

قربان 98
جمعه 25 مرداد 1398 ساعت 12:25 ب.ظ
امسال پدر بره های قربانی ش رو روز عرفه فروخته بود. خیلی راحت تر بودیم. دیگه مثل سال های قبل نمی خواست روز عید با چند تا بره راه بیفتیم وسط شهر و هی چونه بزنیم و از مامورای شهرداری بترسیم.
اما بازم اول صبحی خودش زده بود بیرون.
مادر بزغاله ی نری رو که برای قربانی توو نظر گرفته بود رو آورد.من و دختر اول صبجی اونجا بودیم. حیاط شون رو هنوز آفتاب نگرفته بود.نامادری هم گوشه ی حیاط زیر سایه ای که با کپر درخت انگور ساخته بودند نان محلی می پخت.
مادر خیلی ذوق قربان رو داره. و اصرارشم اینه که من قصاب اونروز باشم. از ذبح گرفته تا جدا کردن گوشت ها.( می دونم الان یه سری هاتون برچسب بی رحمی و خشن بودن بهم میزنین اما شمایی که گوشت می خوری نمی تونی معترض کشتن به حیوان باشی)
بگذریم. قربانی انجام شد و هنوز گوشت رو کنجه نکرده مادر جیگر رو سیخ کرده بود.
می دونم زمانی اینجا رو با حسرت می خونم.
هر چند عمر دست خداست اما پدر و مادر هر دو سنشون بالاست.
تگ ها: عید، قربان، مادر، خاطره،
دسته بندی: بوی خوش زندگی،

دیدگاه ها : نظرات
رفتن به بالای صفحه

Designed by ATONEMENT.ir